تازه کلاس سوم شده بودم.
اوائل پاییز بود.
باد در حیاط مدرسه غوغایی به راه انداخته بود
اما در دل من توفانی برپاشده بود.
مدتی بود مدیرمان دائم از خدا و نماز و لطف خدا می گفت.
اما من
ارتباط خدا و نماز را نمیدانستم.
امروز مدیر مدرسه نماز جاعت را اجبار کرده بود.
اما من در صف نماز فقط خم و راست شدم و همش چشمم به بچه ها بود
درضمن
واز ما خواسته بود که از فردا با چادر نماز به مدرسه برویم ونماز بخوانیم.
اما این حرفها برای من معنا نداشت
....
هوای آسمان ابری بود.
و هوای دلم ابری تر....
از مدرسه که به خانه رسیدم
به پدرم گفتم:
از فردا باید در مدرسه نماز جماعت بخوانیم
ناگهان همراه رعد و برق آسمان فریاد پدرهم بلند شد
کفر میکرد بدو بیراه میگفت و سروصدائی به پاکرد
که می خواهند شست و شوی مغزی تان بدهند
می خواهند از دین برگردید
فلان ..فلان .... ها
مادرم به من گفت: بازهم تو بدون فکر کردن حرف زدی
باز هم یه چیزی گفتی؟
نمیگی: بابات نمیذاره دیگه مدرسه بری
نمیگی.....
و من هاج وواج فقط نگاه می کردم و پلک میزدم
جرات قورت دادن آب دهان را هم نداشتم.
مگر نماز چقدر بد بود
نمی دانم چرا بغض سنگینی در دلم نشست
چرا من و همکلاسی هایم مثل هم نبودیم؟
چرابابای من سبیلو بود؟
چرا ما نباید از نماز حرف میزدیم؟
مگر در نماز چه بود؟
....
به مادرم گفتم نمیشه منم نماز...
هنوز حرفم تمام نشده بود که محکم دهانم را گرفت
و گفت:
تو آرام نداری دلت کتک میخواد.
ما نماز نمی خوانیم ما فقط نیاز دعا میدیم.
نماز مال شیعه هاست.....
و من جواب دادم اما من تا حالا نیاز دعا ندادم...
گفت ما زنهای اهل حق نذری را پاک می کنیم و آمین میگیم
این کردار و نماز ماست
بعدش
دل باید دائم در نماز باشه
ااونروز
من از حرفهاش چیزی نفهمیدم
اما
به خدای مولا علی
من دائم الصلاه بودن راهنوز پس از سالهادر هیچ اهل حقی ندیدم....
اون شب
پدرم با ناراحتی بیرون رفت و مقداری نقل سفید خرید
که دعا بده
وتا شر از سر ما کم بشه
....
و
من همچنان مات و مبهوت به کارهای آنها نگاه میکردم
و پدرم شروع کرد
الله
ایولله
یاحق
شکر تو رب العالمین
سفره سلطان
کرم خاندان
و دم پیر تکبیر
تکبیر بد نو
نذرو نیاز قبول
......
ومن قبول کردم
مدیر و معلمها در مدرسه میخواهند مرا از خانواده جدا کند.
و تلخترین شیرینی را با بغضی گریه آلود خوردم
که معلم و مدیرم میخواهند مرا بیچاره کنند
فردا
پدرم به همراه چندتن از پدر و مادرهای بچه ها به مدرسه آمدند وکلی با مدیر مدرسه حرف زدند
از آن روز
در مراسمهای مدرسه برای ما اجباری در کاردعا و نماز و... نبود.
ما مثل مستمع آزاد نگاه میکردیم و
ازاین حرفها و خم و راست شدنها
سر در نیاوردیم
هرچند برای نمره از دینی تا حد بیست درس خواندیم.
در عوض
هنگام روزه سه روزه و به اصلاح خودمان "نیت"
به جمخانه میرفتیم و به عنوان سید کلی مارا تحویل می گرفتند
و با کلامهایی آهنگین دست میزدیم
چقدر دلهای ساده درجمخانه ها زیاد هستند
چقدر مخلص و بی ریا با کلامی که هیچ از آن نمی دانند
خدا را صدا میزنند دست میزنند و حق حق می کنند
و شاید خدای مهربان دلسوزانه
لبیک عبدی میگوید
اما ساده و بی فکر چیزی را قبول کردن به صرف اینکه شیوه پدرانمان همین بوده اصلا" خوب نیست
کاش
روزی همه ادیان با هر تفکری در یک محل جمع شوند و بدون تعصب به نتیجه برسند
که زیباترین دین
یعنی زیباترین روش زندگی برای انسان کدام است
به راستی
انکه تمام ادیان را یکی خواهد کرد کی خواهد آمد؟
یک عمر چسم انتظاری بس نیست
عمری است که از حضور او جاماندیم
در غربت سرد خویش تنها ماندیم
او منتظر ماست که ما برگردیم
ما ئییم که در غیبت کبری ماندیم
..........
و سالها گذشت
.........
و آنقدر پاییز و بهار شد
تا من به سن نوجوانی رسیدم
....
من همچنان صلاه را در ذکرهای بابا میدیدم
و آرام زمزمه می کردم
آمین
اما
دلم میخواست من هم با شال و کلاه نذر کنم
احساس میکردم
همانطوری که در حیاط مدرسه ول معطل شدیم
اینجا هم زنان ول معطلند
.....
باز هم زبان سرخ سرسبزم را نشانه گرفته بود
با احتیاط گفتم:
"منم میخوام دعا بدم"
اما
چنان دعوائی کردند و توپ و تشری به من زدند که هنوزهم خاطرهم هست
بعد کلی مرا بوسیدند و بغل کردند که بچه خوبی باش
من کلمه کلمه و خط به خط تمام ذکر دعا دادن نذری را یاد گرفته بودم
این بی انصافی بود
چون
من اجازه گفتن این کلمات را باخدا نداشتم
.....
در درسهای مدرسه هم خط به خط نماز راهم حفظ کرده بودم
اما اجازه گفتن این کلمات را باخدا داشتم.
فکری در ذهنم جرقه زد
ترجمه کلمات را کنار هم گذاشتم
انصافا" نماز فقط ذکر خدا بود و تسبیح و تقدیس پروردگار جهانیان
اما در ذکر دعا دادن نذر باید
ناز سید شهاب الدین
سید حبیب شاه
سید باویسی
سید میر
سید مصطفی
را می کشیدم در غیر این صورت به هیچ وجه نذر قبول نبود.
بعد از آنهم
و.......، نفس مردان ، جمع چهل تنان ..........
پس تکلیف نفس زنان چه می شد ؟
تحمل این درد سخت بود
به چه کس میگفتم که اینها ناقص است؟
در خاندانی بزرگ و پر از رفت و آمد با مردم و
مریدانمان چگونه باید ادامه میدادم؟
چگونه این راز را برملا میکردم.؟
و من دائما" در مقایسه بودم
در انجام نماز به مسایل زیادی اشاره شده بود
به مساله وقت دقت شده بود و جزئیات تمام نمازها
(صبح- ظهر – عصر – مغرب – عشا) ذکرشده بود.
اما نیاز وقت و وعده نداشت
یک جمخانه شنبه نذر میکرد یکی دوشنبه یکی پنج شنبه
در
ذکرهای نماز حرف اول را حضور قلب صفای باطن میزد
اما ذکرهای نیاز و قربانی تا خوراکی برای تقسیم نداشتی ذکر معنا نداشت
تازه
آنهم نه هر خوراکی بایدخوراکی هائی خاص بود.
آخ که با چه کس می گفتم دردم از چیست؟
من نماز رادرک کرده بودم
اما جرات ابراز عقیده برای هیچ کس
حتی خودم را هم نداشتم
هراس بزرگی در دلم افتاده بود
آیا تمام آبا و اجداد من راه خطا رفته بودند؟
آیا من خطا می روم؟
راستی چیست؟
حقیقت چیست؟
دلم میخواست رابطه درستی با خدا داشته باشم
دلم میخواست برای او بندگی کنم
و هر چه بگوید
چشم بگویم
پروردگار را با تمام عظمت بی انتهایش دوست داشتم
و
هر لحظه در دلم فراتر از تمام اسرار مگو
برایش حرف و حدیثی داشتم
قرار از من روبوده شده بود.
چند بار تصمیم گرفتم
با بزرگان بحث کنم
اما آنقدربحث را به بیراهه بردند که نه من قانع شدم و نه خودشان
عاقبت گفتند راه اول و ازل ما این است
و
تو هم ابروی ما را نبر مثلا" سیدی
ومن هم عطایشان را به لقایشان بخشیدم
تصمیم گرفتم
اولین نماز را در خانه بخوانم
اما
جو خانه آنقدر سنگین بود
که دلم نمی خواست....
عاقبت
در مدرسه
و
در یک زنگ ورزش
بی صدا وبی خبر به نمازخانه رفتم
........
چه بگویم که یک سجده با من چه کرد
گوئی برای اولین بار پرواز را چشیدم
نمیدانم
چه برمن گذشت
احساس آرامشی عمیق تمام وجودم را گرفت
دلم لرزید
و خنکای عشق را بر وجودم احساس می کردم
بوی خدا در فضا پیچیده بود
اشک امانم نمیداد
گوئی روح و جانم
درد دلی کهنه به قدمت تاریخ حقیقت
با خدا و سجاده داشت
...
نمیدانم چقدر از این شور و حال گذشت
که کم کم حضور و همهمه دوستانم را احساس کردم
که می گفتند
پاشو
پاشو چه خبره
و صدای کسی می آمد که می گفت: داره می میره
اما من تازه جان یافته بودم.
من با تمام کاستی ها
سر مگو را با تمام وجود حس کردم
و عجیب حال و احوالی بود که لیاقت ادامه اش را نداشتم.
و این قصه سر دراز دارد
پروردگارا ... تمام لحظه هایم را به تو می سپارم
بنقل از وبلاگ نهر نور