تبليغاتX
اهل حق و آئین یاری - جزوه ای در نقد اهل حق

ش2ـ اهل حق در چه مناطقى زندگى مى كنند؟

مناطق زندگى فرقه اهل حق در ايران از اين قرار است

الف ـ استان كرمانشاه

ش1ـ شهرستان كرمانشاه و روستاهاى گربان، روستاهاى منطقه عثمانوند و سان رستم، برخى از روستاهاى توابع ماهى دشت، و روستاهاى منطقه بيلوار به نامهاى: ميان دربند، بالا دربند، پشت دربند و

ش2ـ اسلام آباد غرب و حومه آن مانند: سودان عليا و سفلى، چُنگُر حدود شصت الى هفتاد روستا از كل روستاهاى كوزران سنجابى كه حدود 135 روستا مى باشد و 56% ساكنان خود كوزران پيرو مرام اهل حق مى باشند، احتمالا چهل هزار نفر از مردم اسلام آباد و حومه آن پيرو اين مذهبند

ش3ـ كرند غرب و توابع آن از عمده ترين مراكز اهل حق است، علاوه بر شهر كرند ساكنان قريب به 120 روستاى تابع دهستان گهواره به جز چند روستا كه پيرو مذهب شافعى مى باشند اهل حق هستند. از روستاهاى معروف منطقه كرند: حرير، سرميل، سرخه ليزه، گهواره، بيامد، بروند، قلعه زنجير، گردكان گور، گورا جوب و توت شامى را مى توان نام برد

جمعيت اهل حق در منطقه كرند به 150 هزار نفر تخمين زده مى شود. علاوه بر اين روستاهاى بيونيش در حدود 15 روستا همگى اهل حق هستند كه جزو كرند مى باشند

ش4ـ سر پل ذهاب: بيش از 20% سكنه اين شهر پيرو مسلك اهل حق مى باشند و حداقل 23 روستا از حومه آن نيز همين مسلك را دارند. از روستاهاى معروف: پس پس، رشيد عباس دول الياس، جلالوند سفلى، بَلَوان و روستاهاى قَرَه بُلاغ و روستاهاى تابع دهستان بزمير آباد را مى توان نام برد. روستاهاى حومه شهر در شعاع مساحت ده كيلومترى شهر قرار دارند ولى روستاهاى دهستان بزمير آباد (پشت تنگ) بيش از چهل كيلومتر از شهر فاصله دارند

ش5ـ قصر شيرين: گر چه هنوز همه سكنه شهر و روستاهاى حومه قصر شيرين مورد تحقيق قرار نگرفته است ولى به نظر مى رسد بيش از ده درصد مردم آن بر مرام اهل حق مى باشند

ش6ـ صحنه و دينور: حدود سى الى چهل درصد مردم صحنه پيرو مذهب اهل حق هستند و بسيارى از روستاهاى حومه آن همين مرام را دارند. جمعيت اهل حق در بخش دينور نيز قابل توجه است. روستاهايى از كنگاور و اسد آباد نيز تحت پوشش اهل حق منطقه صحنه و دينور مى باشند

ب ـ استان لرستان

در قسمتهايى از نواحى تابعه استان لرستان نيز فرقه اهل حق به طور پراكنده سكونت دارند. از جمله اين مناطق كه عموماً روستايى هستند بلوران واقع در جاده اسلام آباد غرب، پل دختر و نيز حومه گراب و روستاهايى از توابع نورآباد،قسمت هايى از بوالوفا و بخشى از طايفه ذوالنور اهل حق بوده اند، گرچه در اين منطقه

تحول چشمگيرى صورت گرفته و با گرايشات روز افزونى كه به سمت انجام فرايض دينى ديده مى شود اين فرقه پايگاه فرهنگى و اجتماعى مناسبى ندارد

ج ـ آذربايجان شرقى

در بخش ايلخچى از قصبات معروف تبريز عده اى از طرفداران «اهل حق» سكونت دارند

طبق تحقيقات به عمل آمده اهل حق هاى اين ناحيه معروف به گورانى هستند كه به نظر مى رسد از منطقه گوران به مركزيت گهواره (كرند غرب) در گذشته هاى دور به اين سمت مهاجرت كرده باشند

د ـ حوالى تهران و مازندران

در هشتگرد، رودهن، بومهن و خود تهران مراكزى وجود دارند كه اهل حق ساكن اند. همچنين بخشى از مردم كلاردشت، كجور و روستاهاى پول و فيروز كلا از توابع كجور اهل حق مى باشند

هـ ـ استان زنجان و همدان

در ناحيه اسد آباد همدان و قسمتهايى از توابع آوج و رزن حد فاصل همدان و زنجان كم و بيش اهل حق به صورت پراكنده سكونت دارند

مناطق زندگى اهل حق در خارج نيز بدين شرح است

كردستان عراق

در حوالى كركوك افرادى از اين فرقه وجود داشته اند اگر چه با نامهاى ديگر و عناوين مختلف; علاوه بر فرقه اهل حق فرقه هاى ديگر نيز در اين نواحى موجود بوده كه ريشه در فرهنگ ايرانيان دارند

تركيه، آلبانى

در تركيه فرقه هايى وجود دارند معروف به بگتاشى كه علوى نيز ناميده مى شوند و در دوره اى نبض قدرت سياسى ـ نظامى تركيه را در دست داشته اند; فعلا عبادتگاه آنها تكيه نام دارد. اهل حق هاى ايران آنها را يكى از شاخه هاى اهل حق مى دانند

در كشور اروپايى آلبانى نيز عمدتاً شيعيان آنجا تحت همين نام به بگتاشى معروف اند كه شيعه اى از اهل حق مى باشند

سوريه

در كشور سوريه جمعيت قابل توجهى وجود دارند كه تحت عناوين علويين، نصيريه و على اللهى معروف بوده كه عمدتاً در شمال و شمال غرب آنجا سكونت دارند كه اخيراً گرايشاتى به سمت انجام فرايض دينى داشته اند

افغانستان

در قسمتهاى شمال افغانستان و برخى مناطق ديگر اين كشور جمعيت قابل توجهى تحت نام على اللهى و يا اسماعيليه معروف اند. فعلا افراد اين فرقه بيشتر تحت رهبرى سيد منصور نادرى در شمال اين كشور نفوذ دارند. (1)م

پ1- تحقيقى پيرامون فرقه اهل حق، اسماعيل قبادى (مجله تخصصى كلام اسلامى) س 4، ش 14، 1374، صص 89ـ84 

 


ش3ـ مقدسات اهل حق كدامند؟

مقدسات اهل حق عبارتند از

ش1ـ بيا و بس اعم از ساج نارى و پرديورى

ش 2ـ كلام سرانجام و سخن ساير بزرگان اهل حق

ش3ـ جمع و جمع خانه

ش 4ـ آنچه در جمع خانه نذر شود و بر آن دعا خوانند

ش 5ـ عهد و ميثاق، سر سپردن (بيعت و يا شرط و اقرار) (1). در پرسش و پاسخ هاى بعدى توضيح هر كدام خواهد آمد

پ1 برهان الحق، نور على الهى (تهران، بهمن 1342) ص 25

 


ش4ـ مؤسس و بنيانگذار فرقه اهل حق كيست؟

جيحون آبادى بنيان گذار اين فرقه را شخصى به نام نصير معرفى مى كند; بدين مضمون كه نصير به حضرت على(عليه السلام)مى گويد: تو خدايى و حضرت پاسخ مى دهد: «كفر نگو» ايشان اصرار مى كند، حضرت گردن او را مى زند، سپس پشيمان مى شود و او را زنده مى گرداند; اما نصير از اعتقاد خود دست بر نمى دارد

دوان آمد تا به نزد على بگفتا خدايى به من منجلى

على گفت كن ترك اين كفر را از اين گونه ديگر نكن ذكر را

نصير هم دوباره بگفتا چنان كه هستى خداوند بر انس و جان

على پس بزد تيغ بر گردنش جدا گشت آن سر ز ملك تنش

بيفتاد در خاك غلطان شدى ز پس مرتضى زان پشيمان شدى

دوباره نهادى سرش را به تن نمودى و را زنده در آن وطن

چنين تا به هفت بار در آن مكان نصير كشته شد حى شدى بعد از آن

همى گفت با حيدر اندر زمان خدايى به تحقيق در دو جهان

اگر صد هزارم كُشى بنده را اگر صد هزارم كنى زنده را

تو هستى خدا و منم بنده ات سرو جان فدا كرده اندر رهت

بالاخره حضرت او را رها كرده و مى گويد: آزادى هر چه مى خواهد دل تنگت بگوى

ز پس آن نصير با همه تابعان شدند عبد حيدر به هر دو جهان

شد آزاد اهل نصيرى ز پس على شد بر آنها خداوند و كس

معافند بر درگه كبريا اگر چه شوند غرق بحر گناه

نصير گشت عبد على زين نشان همى گفت با حيدر اندر زمان

تو شاهى و من بنده در گهت نه من، بلكه عالم بود بنده ات

دو گيتى تو ايجاد كردى بكان تو هستى خداوند در هر مكان

از آن پس نصير گشت صاحب طريق شدى قطب و سردار دين حقيق

حقيقت از او گشت پس پايدار دگر حجت است بر آيين يار (1)م

علاوه بر جيحون آبادى افراد ديگرى از سران اهل حق، نصير را صاحب اين دين جديد ناميده اند و تشويق به دين نصيرى كرده اند. از جمله شيخ امير در كلام خود چنين گفته است: متن كردى «هر كس نه ياران دين نصيرن، بى طمع و هستى اى دنيا ديرن، هر كس نه ياران نصير پا كن، رمزى بش دار و نگشت بى با كن.» (2)يعنى: هر كس بر دين نصير است، بدون شك اين دنيا در اختيار اوست، هر كس بر دين پاك نصير است، سهمى دارد و از هيچ كس باكى ندارد همچنين داوود وكيل سلطان اسحاق به كردى گفته است«اى والله و دين نصيرتان بو اى را كه راستى صد خيرتان بود» (3) يعنى: مرحبا به دين نصير شما، اين راه راست صد خير براى شما داشته باشد

برخى از صاحب نظران فرقه اهل حق چنين وانمود مى كنند كه در اين مساله اختلاف نظر دارند، چنانكه مجيد قاضى در كتاب آيين يارى مى نويسد: آيين يارى در اوايل قرن هشتم هجرى، به وسيله شيخ اسحاق در اورامان كردستان بنيان گذارى شد. (4) نور على الهى مى گويد: در قرن سوم هجرى شخصى به نام شاه فضل ولى مسلك اهل حق را تأسيس كرده است. (5)م

همچنين نويسندگانى كه درباره اين فرقه تحقيق كرده اند در اين مسأله اختلاف نظر دارند. مينورسكى مى نويسد: اهل حق در قرن نهم به وجود آمده اند. (6) نور الدين مدرسى چهاردهى بنيان گذار آن را شيخ صفى الدين اردبيلى مى داند. (7) صديق صفى زاده بوركه اى مى گويد: اين آيين در قرن دوم هجرى توسط بهلول ماهى و يارانش پى ريزى شده است. (8)م

در ميان همه اين آراء عقيده جيحون آبادى با تأئيد كلام شيخ امير و داوود به واقعيت نزديكتر است. چون اركان اين فرقه همان طور كه به روشنى پيداست بر غلو استوار است. وقتى به تاريخ اسلام نگاه مى كنيم مى بينيم عصر ائمه(عليهم السلام) عصر بروز و ظهور گروههاى غالى بسيارى بوده كه به غُلاة معروف هستند. همچون سبائيه، نصيريه، علبائيه، خطابيه، منصوريه، معمريه، بيانيه و... كه وجه مشترك همه اين گروه ها غلو درباره ائمه(عليهم السلام) بود و آنان را تا حد خدايى بالا مى بردند. در حالى كه امامان از آنان بيزارى مى جستند. از جمله حضرت امير(عليه السلام) درباره آنان فرمود «هلك فىّ رجلان: محب غال و مبغض قال (9) دو تن به خاطر من تباه گرديدند: دوستى كه اندازه نگاه نداشت و دشمنى كه بغض مرا در دل كاشت

از آنجا كه فرقه اهل حق قبلا خود را يار و يارستان و مذهب خود را دين يارى مى ناميدند، به نظر مى رسد كلمه يار از نصير گرفته شده زيرا نصير لغت عربى از فعل نصر ينصر به معنى كمك و يارى مى باشد. بنابراين نصيرى هاى ايرانى نام خود را به فارسى تبديل كرده خود را يارو يارستان و مسلك جديد را دين يارى ناميدند. اما آنگاه كه به عنوان كمك و يارى ميخ ذبح قربانى را محكم كردند و مطمئن شدند مردم بدون چون و چرا قربانى كرده و دوشاهى نذر مى كنند خود را اهل حق ناميدند. كلمه اى كه هر يك از هفتاد و دو ملت خود را شايسته آن و آن را برازنده خود مى دانند بنابراين مى توانيم بگوييم نصير بنيان گذار فرقه اهل حق است و اين طايفه همان فرقه نصيريه هستند. اما نه آنچنان كه جيحون آبادى افسانه سرايى كرده است. زيرا تاريخ چنين صحابه اى براى حضرت امير ذكر نكرده است. نه حضرت امير به مصر مسافرت كرده، نه در بين راه مصر از قرقر بن كركر آدرس خواسته، نه گردن زدن و پشيمان شدنى رخ داده و نه حضرت چنين كلامى داشته است. اما در اواخر عصر ائمه(عليهم السلام)شخصى به نام محمد بن نصير وجود داشته است. شيخ طوسى در كتاب الغيبة او را از ياران امام حسن عسگرى(عليه السلام)شمرده و مى گويد: چون آن امام درگذشت دعوى با بيت و مقام محمد بن عثمان را كه از نواب اربعه و اصحاب امام زمان بود مى كرد. ابو جعفر محمد بن عثمان او را لعنت نمود و از او تبرّى جست، و از سعد بن عبدالله روايت مى كند محمد بن نصير نميرى دعوى نبوت مى كرد و مى گفت امام حسن عسگرى(عليه السلام) وى را بدان كار برانگيخته و او خداست. محمد بن نصير زناشويى با محارم و نزديكى با مردان را روا مى شمرد و آن را نوعى فروتنى و خدمت گذارى مى دانست و مى گفت اين كار از شهوترانيهاى نيك است و خداوند آنرا ناروا نشمرده است. (1)م

همچنين دكتر كامل مصطفى الشيبى درباره نصير چنين نگاشته است: در زمان امام هادى(عليه السلام) محمد بن نصير نميرى بر آمد و مذهب نصيرى را كه عبارت بود از غلو در حق امامان و اعتقاد به خدايى آنان و نيز سهل انگارى در رعايت واجبات دينى پايه گذارى كرد. (2)م

پ1 شاهنامه حقيقت، جيحون آبادى، ص 239

پ2- كلام شيخ امير، نسخه خطى به زبان كردى، بند 69، ص 50

پ3- گنجينه سلطان سحاك، دفتر هفتم، ص 20

پ4- مجموعه آيين و اندرز و رمز يارى، مجيد القاضى، ص 7

پ5- برهان الحق، نور على الهى، ص 25

پ6- اسلام در ايران، ايليا پاولويچ پطروشفسكى، ترجمه كريم كشاورز (تهران، پيام، 1354) ص 325

پ7- خاكسار و اهل حق، نور الدين مدرسى چهاردى (تهران، اشراقى) ص 177

پ8- مشاهير اهل حق، صديق صفى زاده بوركه اى (كتابخانه طهورى، چاپ افست، 1360) ص 2

پ9- نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 117

پ10- كتاب الغيبة، شيخ الطائفه ابى جعفر محمد بن الحسن الطوسى (نجف، مكتبة الصادق، 1385 ق) ص 244

پ11- تشيع و تصوف، دكتر كامل مصطفى الشيبى، ترجمه عليرضا ذكاوتى، قراگزلو (تهران، اميركبير، 1374) ص 17

 


ش5ـ اهل حق يك فرقه اند يا فرقه هاى مختلف دارند؟

اهل حق يك سرى رهبران اصلى دارند كه در آنها تقريباً اختلافى ندارند مانند: 1ـ نصير; 2ـ بهلول ماهى; ش3ـ شاه فضل ولى 4ـ بابا سرهنگ; 5ـ شاه خوشين; 6ـ بابا نااوس; 7ـ سلطان اسحاق; 8ـ شاه ويسقلى قرمزى، اما از قرن هشتم به بعد خاندانها و دودمانهاى مختلفى به وجود آمده اند به طورى كه هم اكنون اهل حق از يازده خاندان مجزا تشكيل شده اند كه در بعضى مسائل با هم اختلاف نظر دارند. خاندان بابا يادگار معتقدند بابا يادگار داخل انار است و هر كس سر انار را ببرّد قاتل بابا يادگار محسوب مى شود اما خاندان شاه ابراهيمى سر انار را مى برّند بااين كه هر دو خاندان بنا به عقيده اهل حق از انار به وجود آمده اند! خاندان ذُوالنّور بر اين باورند كه وى به جسم خروس حلول كرده به همين علت از خوردن گوشت خروس كراهت دارند اما خاندان آتش بگى مراسم خود را با كشتن خروس زينت مى بخشند و به خروس كشان شهرت دارند. عده اى از اهل حق نيز شيطان را ملك طاووس مى نامند و به ملك طاووسى و شيطان پرست معروف شده اند

خاندانهاى يازده گانه به ترتيب عبارتند از: 1ـ خاندان شاه ابراهيم; 2ـ خاندان عالى قلندر; 3ـ خاندان بابا يادگار; 4ـ خاندان خاموش; 5ـ خاندان مير سور; 6ـ خاندان سيد مصطفى; 7ـ خاندان حاجى بابو عيسى; ش8ـ خاندان ذوالنور; 9ـ خاندان آتش بگ; 10ـ خاندان شاه حياس; 11ـ خاندان بابا حيدر. (1)م

اهل حق در قرن اخير به دو دسته سيد و درويش يا محافظه كارو اصلاح طلب تقسيم شده اند كه اختلافات آنان به درگيرى فيزيكى نيز منجر شده است

پ1 دوره هفتوانه، صديق صفى زاده بوركه اى (تهران، كتابخانه طهورى) صص 40ـ37. برهان الحق، صص 62ـ61

 


ش6ـ هفت تن چه كسانى هستند و چه سمت هايى دارند؟

اهل حق مى گويند: در ابتداى خلقت كه نه آسمان و زمين و نه عرش و فرشى بود; خداوند داخل درّى بود و آن درّ در صدفى و آن صدف در ته دريا بود. (1) جيحون آبادى در اين باره چنين سروده است

نه جز حق نُبد خلقتى در وجود كه فرد الصمد بود حىّ و دود

مكانش بدرّ بود و ذاتش نهان كه درّ بود اندر صدف آن زمان

صدف نيز در بحر بود بكان بُدى موج دريا سراسر جهان (2)م

در ادامه مى گويد: آنگاه خداوند تصميم گرفت كه پير بنيامين را كه نام طريقت جبرئيل است خلق نمايد

بپوشيد بر دانه پس جام را بشد خلقت پير بنيام را

نهادى ورا جبرئيلش به نام به هر دو جهان گشت پير و امام

بينداخت داور و را هم به آب پرو بال بگشود و شد كامياب

در آن بحر بر پس زدى پرّ و بال نكردى اطاعت به آن ذوالجلال (3)م

جيحون آبادى در دنباله شعر مى افزايد: پس ز اينكه خداوند جبرئيل را مى آفريند، اين فرشته الهى آزادانه همه جا مى گردد و خدا را فراموش مى كند. خداوند به او مى گويد: من كيستم؟ جبرئيل جواب مى دهد نمى دانم; در اين جهان غير از من كسى نيست. در نتيجه عصيان جبرئيل خداوند به خشم آمده از درّ تجلى مى كند و برق تجلى پروردگار بال و پر او را مى سوزاند. جبرئيل مدتها در گرداب مى ماند تا اين كه خداوند بر او رحمت مى آورد و دو باره بروى پر و بال مى پوشاند. در نهايت خداوند به صورت پسرى زيبا آشكار مى شود و او را چنين تعليم مى دهد كه هر گاه از تو سؤال شد من كيستم، بگو تو خالقى و من مخلوقم، تو مولايى و من عبدم... پس از آن خداوند دوباره به درون درّ مى رود. پس از مدتها جبرئيل از خدا مى خواهد همدم و يارى داشته باشد; خدا دعاى او را اجابت مى كند و شش نفر ديگر از درّ مى آفريند و جبرئيل را به رياست آنان مى گمارد كه جمعاً مى شوند هفت تن

نظر كرده در خان دُرّ و گهر تنى چند خلقت نمودى ز زر

بتقدير حق شش تن از بطن دُرّ شد ايجاد آن دم به آن كان سرّ

چو آن شش تن ايجاد شد بعد از آن شدند تابع پير روشن زمان (4)م

جدول اسم و لقب و پست و مقام هفت تن از اين قرار است

اسم    لقب    سمت

ش1ـ جبرئيل    پير بنيامين    پيرى (رياست)م

ش2ـ اسرافيل    داود    دليلى (رهبرى)م

ش3ـ ميكائيل    پير موسى    دفتر دار (وزير)م

ش4ـ عزرائيل    مصطفى    ــــــ

ش5ـ حور العين    رمزبار    خادم

ش6ـ شنطائيل    مالك طيار    ـــــ

ش7ـ اسماعيل    ايوت (5)    ـــــ

سخن از هفت تن كذايى چيزى است كه از ذهن افراد منحرف براى به انحراف كشاندن ساده لوحان تراوشى كرده و الا اگر كمى عقل وجود داشته باشد پرواضح است كه اگر آسمان و زمين نبوده پس دريا دركجا قرار داشته تا خدا با صدفش در ته آن جا خوش كند. خدايى كه قرآن كريم و پيامبران به ما معرفى كرده اند نه جسم است و نه مكان دارد و نه قابل رويت است

پ1 سرودهاى دينى يارسان، ماشاء الله سورى (اميركبير، 1344) صص 75ـ73

پ2- شاهنامه حقيقت، جيحون آبادى، ص 34

پ3- شاهنامه حقيقت، جيحون آبادى، ص 36

پ4- همان مدرك، ص 42

پ5- سرسپردگان، سيد محمد على خواجه الدين (تهران، كتابخانه طهورى) ص 30. سرودهاى دينى يارسان، ماشاء اللّه سورى، ص 170. شاهنامه حقيقت، جيحون آبادى، صص 51ـ50 و 384

 


ش7ـ بيا و بس چيست؟

بيا و بس لفظ كردى است به معنى عهد و پيمان كه به بيا و بس ساج نارى نيز معروف است

يعنى عهد و پيمانى كه در محضر خورشيد بسته شده; (1) داستان از اين قرار است: وقتى كه خداوند هفت تن را آفريد آنان از خداوند تقاضا كردند: آسمان و زمين، ماه و خورشيد، فرشته و ملائكه، آدم و جن و شياطين را خلق كند. خدا نيز با اين شرط به آنان جواب مثبت مى دهد كه تناسخ را بپذيرند و با شكل و جسدهاى مختلف به دنيا برگردند و هفت تن نيز مى پذيرند

زمانى چو بگذشت زان روزگار همان هفت تن بود طالب به يار

پس از آنكه خداوند با هفت تن بفرمود اى عندليبان من

بياييد كنيد عهد با من كنون به قامت بپوشيد چند جام و دون

بنوشيد بر كام زهر زمان بگرديد در دهر در هر مكان

گهى با گدايان گهى با شهان بباشيد در دون گردش كنان

ز پس هفتنان عرض كردى به شاه ايا پادشاه بلند جايگاه

هر آنچه شده جارى از امر تو قبول است هم مهر و هم قهر تو

اگر ميل دارى به اين بندگان بنا كن ز سر چتر هفت آسمان

مه و خور كند جلوه در آسمان بتابد رخشان به روى جهان

كواكب، بروجات چرخ فلك سماوات با حور و خيل ملك

ز قدرت بنا كن همه در زمان ز جن و ز انس و ز اهريمنان (2)م

شايد پيمان در حضور خورشيد اشاره به اين باشد كه مى گويند اهل حق معتقدند حضرت على وفات نكرده بلكه به خورشيد پيوسته است زيرا در اصل نيز خورشيد بوده است. (3) از طرفى بنابر منابع اهل حق اين بيا و بس موقعى انجام گرفته كه هنوز خورشيد و ماه و ستارگان آفريده نشده بودند تا در محضر خورشيد قرارى صورت پذيرد

بيا و بس ديگرى نيز وجود دارد به نام بيا و بس پر ديورى (4) كه منظور عهد و پيمان سلطان اسحاق است با پيروان خود كه بايد حتماً از قوانينى كه من براى شما تهيه كرده ام پيروى كنيد زيرا اين قوانين ابدى است و قابل تغييرو تبديل نيست. چنانكه سلطان خود به كردى گفته است: «اگر بيوبيون هزار خدايى، هر خدايى بيونهزار بارگايى او ناچه موچه گر كمه چه پرديور نيايى.» (5)يعنى: «اگر بى شمار خدا (صاحب كار) بيايد و هر صاحب كارى با بى شمار تشكيلات، آن عهدو پيمان مى خواهم كه در پرديور نهاده شده است

عهد و پيمانى در محضر خورشيد با آنكه طبق گفته خود آنان هنوز ماه و خورشيد آفريده نشده بود نشان دهنده دروغ بودن آن است. همچنين تقاضاى تناسخ مردود است همانطور كه خود تناسخ مردود است. بعداً در مورد تناسخ بيشتر صحبت خواهد شد

پ1 برهان الحق، نورعلى الهى، ص 33

پ2- شاهنامه حقيقت، جيحون آبادى، صص 47ـ43

پ3- دبستان المذاهب، محسن فانى، با پژوهشى از على اصغر مصطفوى (تهران، 1361) ص 240

پ4- پرديور مخفف پرداى ور است يعنى آن طرف پل، محل زندگى سلطان اسحاق در كنار رودخانه سيروان

پ5- برهان الحق، نور على الهى، ص 33

 


ش8ـ جمعخانه چيست؟

جمعخانه مكانى است كه اهل حق براى گردهمايى خود ساخته اند. و در آنجا نذر و نياز و قربانى را بين خود تقسيم مى كنند مقدارى از غذا را در همانجا مى خورند و باقى را به خانه خود مى برند. جمعخانه نزد اهل حق مقدس است. در يكى از متون آنان به زبان كردى چنين آمده است: «جم كعبه شريف قبله يارانن، جم يعنى مسجد يارى يارانن، جم حل مشگل مطلب دارانن» يعنى جميع كعبه شريف و قبله اهل حق است، جمع مسجد هميارى اهل حق است، جمع حل كننده مشكل نيازمندان است. (1)م

برپايى جمع در جمعخانه مقررات خاصى دارد بدين شرح: اشخاص جمع نشين بايد مرد باشند اما زنان و بچه ها مى توانند در پشت جمع يا بيرون جمعخانه حاضر شوند. كمر خود را ببندند و كلاه يا دستمال بر سر بگذارند. هر كسى وارد جمع مى شود به طريق مخصوصى زمين را مى بوسد و با همه حاضرين در جمع دو دستى دست مى دهد و طرفين هنگام دست دادن دست يكديگر را مى بوسند. جاى سيد يا نايب سيد بايد رو به روى در باشد. خليفه سمت چپ سيد و كلام خوان سمت راست سيد قرار مى گيرند و هر سه مى نشينند. اما خادم جلوى در روبه روى سيد براى خدمت بايد سر پا بايستد

وظيفه سيد خواندن دعاى نذورات است. زيرا نذر اهل حق تا وقتى دعاى آن با آداب مخصوص خوانده نشود كسى اجازه خوردن آن نذر را ندارد. خليفه كسى است كه نذورات را در جمع بين حاضرين به طور مساوى قسمت مى كند. كلام خوان كسى است كه سواد دارد و مقدارى از كتاب اهل حق را مى خواند، وظيفه خادم حفظ انتظامات داخلى و خارجى جمع، انجام هر گونه اوامر جمع، اعلام شروع و ختم جمع و ساير تشريفات; تكبير مخصوص نذر را گفتن تا سيد دعاى آن را بخواند، قسمت هاى نذر را از دست خليفه گرفتن و بين جمع توزيع نمودن و امثال ذلك. جمع نشين از هنگام ورود تا موقع خروج حق هيچگونه مذاكره خصوصى و متفرقه ندارند. به محض اعلام انعقاد جمع تا اعلام ختم آن بايد همگى دايرهوار دو زانو بنشينند و حق بلند شدن يا به طريق ديگر نشستن را ندارند. (2)م

فلسفه انعقاد جمع اين است كه وقتى سلطان اسحاق فرزند شيخ عيسى و خاتون دايراك كه يكى از بزرگترين رهبران اين فرقه مى باشد ادعاى خدايى كرد; برادرانش: قادر، خدر و سلامت با او مخالفت كردند. بنابراين سلطان اسحاق مجبور شد از قريه برزنجه ناحيه شهر زور بخش حلبچه شهرستان سليمانيه مهاجرت كند و به ايران بيايد. اما برادران با قشونى از ايل چيچك او را تعقيب كردند. در ناحيه شندر كوه مرز ايران و عراق غارى پديدار گشت سلطان و يارانش به درون غار رفتند و سه شبانه روز در آنجا توقف كردند. در اين مدت قشون چيچك توسططوفانى تار و مار شدند و يا هلاك گرديدند. پس از شكست سپاه چيچك شخصى غذايى مركب از نان، برنج و خروس تهيه كرد و به پيشگاه سلطان برد. سلطان نيز به ياران: بنيامين، پير موسى و داود دستور داد غذا را به نيت نذر دعا دهند. از آن پس اهل حق هر ساله سه شب جمع بر پا مى كنند و با تهيه غذايى مشابه آن به جمعخانه مى روند و بامراسم خاص خود آن را صرف مى كنند. (3)م

اين طايفه به جاى مسجد به جمع خانه مى روند و مى گويند: «جمع مسجد يارى ياران است» چه زمانى در جمع خانه براى خدا سجده مى شود و يا نماز اقامه مى گردد؟ مى گويند: «جمع حل كننده مشكل مطلب داران است». اگر منظور از مشكل و مطلب شكم سير كردن باشد ممكن است والا اگر به معناى حل و فصل مشكلات افراد و جامعه باشد، اين در مسجد ممكن است. اين سخن امام خمينى (ره) است كه «مسجد سنگر است سنگرها را خالى نكنيد». چرا اينان سنگر مسجد را رها كرده و به جمع خانه پناه برده اند؟ مسجد خانه خداست. جمع خانه، خانه كيست؟ كسى كه به خدا و قيامت ايمان دارد مسجد مى سازد (4) چه كسى جمع خانه مى سازد؟

پ1- سرودهاى دينى يارسان، ماشاء اللّه سورى، صص 117ـ113 پ2- برهان الحق، نور على الهى، صص 76ـ70 پ3- سرودهاى دينى يارسان، ماشاء اللّه سورى، ص 191 پ4-سوره توبه، آيه 18

 


ش9ـ سرّمگو چيست؟

جيحون آبادى مى گويد: قرآن سى و دو جزء بوده است. سى جزء آن در امور شرع و فروع دين بود; و دو جزء ديگر اصل و اصول دين حق است كه در سينه پيامبر ثبت و ضبط بود. اين دو جزء همان سرّ مگو است. پيامبر اصول و احكام شرعى را بيان كرد اما سرّ مگو را افشا نكرد

بر او گشت قرآن نزول از اله بُدى سى و دو جزء در اصطلاح

كه سى جزء آن حجت شرع بود به قانون آيين آن فرع بود

دو جزو دگر اصل دين حق است به اهل حقيقت پس او ناطق است

كه سرّ مگو آن بُدى در اصول بُدى ثبت در سينه آن رسول

اصول شريعت بيان كرد او زبان بست ديگر به سرّ مگو (1)م

در جاى ديگر كتمان خدايى حضرت على(عليه السلام) را سرّ مگو دانسته است

محمد از آن گشت حاجت قبول كه بسپرد سر را به زوج بتول

گرفتى چنان دامن او به صدق به اوصاف او اول آمد به نطق

بگفتا على اول و آخر است خداوند در باطن و ظاهر است

جز حيدر نباشد به من كس خدا كه ديدم همه اوست در دو سرا

على گفت با احمد اى نيك رو نكن كشف بر كس تو سرّ مگو (2)م

و گاهى در مقدمه كتابهايشان نوشته شده است

مطالب اين كتابها سرّ مگو است براى غير اهلش بازگو نشود. (3)م

يكى از دلايلى كه اهل حق به طور شفاهى خدايى حضرت على(عليه السلام) را انكار مى كنند ولى در كتابهايشان به آن تصريح شده است، همين مسأله سرّ مگو است. بنابراين از مجموع مطالب گفته شده و سرّ مگوهاى مختلف مى توان به اين نتيجه رسيد كه مراد آنان از سرّ مگو همان تقيه است. چون مى دانند مردم آگاه و مسلمان نه داستان سى و دو جزء بودن قرآن را مى پذيرند و نه خداى حضرت على (ع) و نه مطالبى كه در كتاب هاى آنان وجود دارد

پ1 شاهنامه حقيقت، جيحون آبادى، ص 201

پ2- همان مدرك، صص 205ـ204

پ3- مجموعه رسائل و اشعار اهق حل، ص 5 از تذكرة اعلى و ص 199 از رساله درويش نور عليشاه

 


ش10ـ نذر و نياز چيست؟

اهل حق هر ساله مخارجى به نام نذر و نياز يا كردار كه شامل برنج، خروس، نان، قربانى و... مى باشد متحمل مى شوند و بر اين باورند كه مخارج مزبور نسبت به نماز ارجحيت دارد. به همين دليل نماز را رها ساخته به نياز پرداخته اند

بر خلاف اعتقاد به خدايى حضرت على(عليه السلام) كه آن را سرّ مگو مى دانند و انكار مى كنند، در اين مورد ترديدى به خود راه نمى دهند و ابراز مى دارند با وجود نياز احتياجى به نماز نيست چنان كه قاسم افضلى در يك مقاله جهت معرفى كردن اهل حق به اين امر تصريح كرده است. وى مى نويسد: «چون اهل حق نماز نمى خوانند به جاى آن مقرراتى در پر ديور از قبيل عبادات و ذكر و نياز به وجود آمده آن را اجرا مى نمايند.»(1)م

خلاصه مطلب اينكه هرگاه سخن از نماز به ميان آيد طايفه مزبور خود را نيازى خوانده و به بيت زير متوسل مى شوند. اگر نياز نباشد نماز بى سود است اگر نياز دهى پس نماز بيهوده است

به آقايان مى گوئيم نماز و نياز نه تنها هيچگونه دشمنى و نزاعى با يكديگر ندارند بلكه هر يك به جاى خود حائز اهميت هستند. هر دو باعث تقرب به خدا مى شوند; چنانچه كسى از آن دو شانه خالى كند مستوجب آتش جهنم خواهد بود، چنانكه قرآن كريم خبر مى دهد: بهشتيان از جهنميان مى پرسند: چه چيز باعث جهنمى شدن شما شد؟ جهنميان پاسخ مى دهند: نماز نمى خوانديم و به بيچارگان طعام نمى داديم.(2)م

بنابراين هر دو لازمند با اين تفاوت كه نماز بر همه مكلفين واجب است ولى كمك به بيچارگان توقف دارد بر ملك و مال و بر كسانى لازم است كه از مال دينا برخوردار باشند، لذا بهتر است گفته شود

اگر نماز نباشد نياز بى سود است اگر نماز بخوانى نياز بيهوده نكنى

پ1- دايرة المعارف تشيع، ج 3 (تهران، 1371) مقاله اهل حق، ص 661

پ2- قرآن كريم، سوره مدثر: 44ـ41

 


ش11ـ خدمت (خذمت) چيست و در چه ماهى از سال برگزار مى گردد؟

خدمت (خذمت) عبارت است از: لااقل سه كيلو برنج و يك چهارم برنج مزبور روغن حيوانى (750 گرم)، يك خروس كه شش ماه از سنش گذشته باشد و به اندازه لزوم نان كه كمتر از يك من نباشد.(1) برنج را پخته با گوشت خروس و نان به جمعخانه مى برند و با انجام مراسم ويژه، ران يا سينه خروس و مقدارى از برنج را به سيد مى دهند و بقيه را بر مى گردانند و بين منسوبين و آشنايان خود تقسيم مى كنند

مراسم خدمت هر ساله در ديماه برگزار مى گردد. عده اى از اهل حق شب يازدهم تا شب چهاردهم به جمع خانه مى روند و خدمت مى كنند اما پاره اى ديگر از اهل حق مثل تيره آتش بگى از يازدهم تا هيجدهم خدمت مى كنند. ايام خدمت به جشن خاوندگار موسوم است.(2)م

فلسفه اين خدمت و برگزارى آن در ديماه همانطور كه قبلا گفته شد، پناه بردن سلطان اسحاق و همراهانش به غار بوده كه مدت آن سه روز به طول انجاميده و پس از آن، شخصى نان و برنج و خروس پخته شده براى آنان آورده كه اين حادثه در دى ماه واقع شده است

پ1- برهان الحق، نور على الهى، ص 87

پ2- سرودهاى دينى يارسان; ما شاء الله سورى، ص 191

 


ش12ـ شب شاه چه شبى است و منظور كدام شاه است؟

اهل حق آخرين شب ايام خدمت را شب شاه مى نامند. و منظور از شاه، سلطان اسحاق است كه خدمت و نذر اين شام به افتخار سلطان برپا مى شود، همانطور كه شبهاى ديگر نيز به افتخار ديگر ياران او برگزار مى شود. بدين شرح: نذر شب اول به افتخار پير ازلى (بنيامين) نذر شب دوم به افتخار دليل ازلى (داوود) نذر شب سوم به افتخار مصطفى داودان (جهت رفع بليات) و نذر شب چهارم، به افتخار پادشاه حقيقت (سلطان اسحاق)م

همچنين در اين شب كه به شب شاه موسوم است هر يك از اهل حق وجهى برابر سه قران پرديورى كه معادل ارزش سه مثقال نقره خالص است را به عنوان سرانه يارى به سيد (پير) مى پردازند.(1)م

پ1- برهان الحق، نور على الهى، ص 131

ش13ـ آيا اهل حق حلول و تناسخ را قبول دارند؟

بله، به عقيده اهل حق خداوند در زمان هاى مختلف به صورت انسان هاى گوناگون به ميان مردم آمده است. گاه به صورت پيامبر، گاه به شكل امام و زمانى در لباس رهبران اين فرقه. اعلى دين ظهور خداوند را بر روى زمين تا هفت مرتبه بر شمرده است كه عبارتند از: 1ـ در جامه خاوندگار; 2ـ در لباس على; 3ـ به شكل شاه خوشين; 4ـ به صورت سلطان اسحاق; 5ـ در قيافه قرمزى; 6ـ در تمثال محمد بيگ; 7ـ در شمايل خان آتش(1)م

و در جايى ديگر ظهور و حلول على (خدا) را يك بار در زمان آدم و بار ديگر در عصر سلمان و بار سوم در عهد پيامبر دانسته و ياد آور شده فاصله بين زمان سلمان و پيامبر سيصد سال بوده است. عين عبارت داستان چنين است: «وقتى خداوند آدم را خلق كرد، جبرئيل به او گفت: مهمانى براى شما مى رسد كه چشم نرگسين و ريش دو فاق دارد. روزى ناگاه شهسوار و يك نفر پياده درويش صورت و تبرزين بر دوش در پيش آدم ظاهر گرديد. ذكر آنمهمان اين بود: گهى بنده، گهى خالق كه ماييم كه ماييم. شب ماند و صبح رفت، آدم گفت: فدايت شوم كجا مى روى؟ فرمود: اقرار باشد برويم و نيز بياييم... تا اينكه سلمان يك روز در دشت ارژنگ همان مهمان را ديد و امان كشيد و (مهمان) به سلمان و عده داد كه كه در عهد محمد مصطفى به خانه ابوطالب خواهم آمد، آن وقت مرا خواهى ديد. از آن تاريخ تا زمان حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) سيصد سال گذشته بود تا روزى حضرت رسالت پناه با اعمام خود متوجه شكار گرديد و گذرشان به بيشه افتاد، ناگاه ديدند يك شيرى از بيشه بيرون آمد و يك طفلى در دهن او بود، طفل را آورد نزد حضرت رسالت پناه گذاشت و رفت، پيغمبر فرمود: آن طفل را به خانه آوردند و به حسب ظاهر اسم او را فاطمه بنت اسد گذاشتند و به جهت ابوطالب عقد نمود تا بعد آن طفل را به ابوطالب داد تا اينكه به حسب ظاهر به اسم پسر ابوطالب مولا خود را در كعبه شريف آشكار نمود.(2)م

همچنين اهل حق معتقدند كه خدا به شكل رهبران اين فرقه ظاهر شده است. مثل سلطان اسحاق و شاه خوشين و قرمزى و غيرهم در اينجا تنها به داستان حلول خدا در شاه خوشين از زبان جيحون آبادى بسنده مى كنيم. وى مى نويسد: خداوند قبل از اينكه در شاه خوشين حلول كند به صورت شاه رضا در هندوستان بود

حكايت كنم از جهان كبريا چو شد غيب ز آن جامه شاه رضا

ز جام خوشين شاه برون آمدى چو خور در لرستان نمايان شدى

نهان گشت در هند چون كبريا ز پس در لرستان بزد بارگاه

سپس ادامه مى دهد چون سلطان دين حيدر از معدن سِرّ بيرون آمد، دخترى باكره و زيبا به نام ماما جلاله از ايل لرستان را انتخاب مى كند و دختر از ذات خدا حامله مى گردد، و به محض وضع حمل اطرافيان نوزاد را به عنوان خدا سجده مى نمايند.

جلاله از آن بار آزاد شد ز ديدار آن طفل دلشاد شد

دوان آمدند تا به پابوس شاه رسيدند كردند بر وى نگاه

چو ديدند ذات جهان آفرين نمودند سجده بر روى زمين

و بعد از اين كه شاه خوشين بزرگ مى شود مى گويد: من خدا هستم

بفرمود من مظهر حيدرم دگر ذات يكتاى آن داورم

ببينيد ما را همه كل شى كنم مردگان را به تقدير حى

ز جام على پس شده جلوه گر شدم همچو خور طالع اندر بشر(3)م

تناسخ نيز از اركان اصلى اعتقادات اهل حق است. اين فرقه مى گويند انسان بايد هزار مرتبه بميرد و متولد شود تا در هزار و يكمين بار به بهشت يا جهنم داخل گردد.(4) و هر بار كه مى ميرد لازم نيست به صورت انسانى ديگر متولد شود بلكه ممكن است به صورت حيوان، جن، خزنده و پرنده به دنيا بيايد.(5)م

جيحون آبادى علاوه بر اينكه در جاى جاى كتاب خود صحبت از تناسخ مى كند; در يك بخش تناسخ را مستقلا مطرح و استدلال به لازم و حتمى بودن آن مى نمايد

نه آن است احكام شرع مبين كه واژونه گويند اركان دين

بگويند هر كس بميرد به دهر گناه كار باشد رود درسقر

هر آنكس كه نيك از جهان بگذرد خداوند او را به جنت برد

دگر نيز گويند در هر زمان كسى گشته توليد همى بود آن

نبوده ز پيش و ز پس در جهان نيايد به دنيا دگر آن روان

دگر هر كه يك مشت كوبد بكس بيايد خورد آن يكى مشت پس

اول آدمى در زمين كاشته ز نيك و ز بد هر چه برداشته

بيابد دگر بر زمين حاصلش برد كشته خود بر آن منزلش

سزاوار نبود كسى در زمين به دنيا نموده گناه اين چنين

خداوند به عقبى و از آسمان محاسب شود بر همه عاصيان

كجا عادل است و كجا دادگر كه يك مشت صد مشت كوبد به سر

در اين ابيات، فقط يك بار به جهان آمدن و رفتن به بهشت يا جهم را خلاف اركان دين مى داند و مى گويد در همين دنيا بايد نتيجه عمل خود را ببيند. نمى شود در اين جهان گناه كند و در جهان ديگر به حساب او رسيدگى شود، يا در زمين كشت كند و در آسمان درو نمايد! استدلال ديگرش بر وجود تناسخ، مريض شدن افراد نابالغ است

دگر دون به دون گر نباشد به كار چه كرده پس آن طفل بى كار و بار

به صد گونه امراضها در بدن شود مبتلا سخت در اين وطن

نكرده گناه ار كسى در جهان ببيند خطر نيست عدلى در آن

دليل ديگرش اين است: افراد خوبى را مى بينيم هميشه تهى دست و غمگين هستند و اين نيست مگر به خاطر اين كه در دوره قبل گناه كار بوده اند. پس اگر تناسخ نباشد خداوند عادل نخواهد بود!

اگر دون به دون در زمان نيست راست خداوند كجا عدل او در كجاست

دگر آن كسى هست نيكو عمل گرفتار باشد به دست اجل

هميشه تهى دست و محزون بود يقين از مكافات آن دون بود

كه در دون پيشين گناه كرده است هر آن كاشته حال او برده است.(6)م

مجيد قاضى يكى از قلم بدستان فعلى اهل حق نيز به جاى كلمه تناسخ حلول را به كار برده و مى نويسد: طبق نظريه پيشوايان يارسان و روى اصل اعتقاد به حلول روح، فقط جسم متوفى از بين رفته به خاك تبديل مى شود ولى روح او بر حسب اعمالش به جسم ديگرى حلول مى نمايد.(7)م

تناسخ از اصول اساسى آيين هندو مى باشد. بنابر عقيده تناسخ است كه زندگى طبقاتى در هندوستان شكل گرفته و طبقه اى محروم به نام نجس ها پديدار گشته است و چنين به آنان تلقين كرده اند كه اگر شما در اين طبقه محروم قرار گرفته ايد به خاطر گناهانى است كه دوره قبل مرتكب شده ايد و اكنون بايد تاوان آن خلاف كارى ها را پس بدهيد. آن بيچاره ها نيز اين معنا را پذيرفته، هيچگونه عكس العملى براى نجات خود نشان نمى دهند. اينكه هر انسانى يك بار به دنيا مى آيد و مى رود نه تنها مورد قبول مسلمانان است، بلكه مورد قبول همه اديان است. احكام و اركان دين را نيز قرآن كريم و روايات بيان كرده اند و ما همان احكام را بيان مى كنيم. در پاسخ به اينكه جيحون آبادى گفته است: نمى شود در زمين كاشت و در آسمان درو كرد در حديث آمده است: «الدنيا مزرعة الاخرة» دنيا كشتزار آخرت است. يعنى بايد در آخرت درو كنيم مى گويند: «كيفر و پاداش بايد در همين دنيا باشد» اگر چنين است، پس بهشت و جهنم براى چيست؟ وانگهى اين جهان گنجايش جزا و پاداش را ندارد به عنوان مثال شخصى همچون صدام كه ده ها بلكه صدها هزار انسان را كشته است چگونه قابل مجازات است؟ بنابر قول اهل حق اگر هزار بار هم به دنيا بيايد و قصاص شود، تنها به جاى هزار نفر مجازات شده است حساب بقيه خون هايى را كه ريخته چه مى شود؟ در حديثى از امام رضا(عليه السلام) آمده است: (من قال بالتناسخ فهو كافر) «هر كسى قائل به تناسخ شود كافر است»(8) عقيده به حلول نيز از عقيده به تناسخ سرچشمه مى گيرد. در حديث مفصلى از امام صادق(عليه السلام) آمده است (وزعموا ان اله هم ينتقل من قالب الى قالب) «خيال مى كنند خدايشان از بدنى به بدن ديگر مى رود»(9)م

مريض شدن اطفال نيز امرى طبيعى است نه مجازات زندگى خيالى اى كه تئورى پردازان اين طايفه مثل جيحون آبادى ساخته اند. تهى دستى و غم و اندوه نيز مربوط به همين دنيا و لازمه آن است. خداوند خود فرموده است: (لقد خلقنا الانسان فى كبد) ما انسان را در رنج و سختى آفريده ايم(10) انسان تهى دست مى شود، غمگين مى شود، مريض مى گردد و شفا پيدا مى كند و همه اينها مربوط به انسان و خداى اوست. با اين تفاوت كه خداوند خير ما را مى خواهد ولى ما از روى نادانى خود را گرفتار مى كنيم. خدا اگر دردى مى دهد دواى آن را هم مى دهد به قول استاد آية الله حسن زاده آملى روحى له الفداء

طبيب تو دوا داده خدا داد دواى تو شفا داده خدا داد

پ1- مجموعه رسائل واشعار اهل حق; ايوانف، صص 29، 54، 97، 124 و 132

پ2- همان مدرك، صص 18ـ17

پ3- جيحون آبادى، شاهنامه حقيقت، صص 276281

پ4- همان مدرك، ص 176

پ5- همان مدرك، ص 48

پ6- همان مدرك، صص 181ـ179

پ7- مجموعه آيين و اندرز و رمز يارى; مجيد القاضى; ص 45

پ8- الشيخ محمد باقر المجلسى، بحارالانوار (بيروت، دار احياء التراث العربى، 1408 ق) ج 4، ص 320 و ج 25، ص 273

پ9- همان مدرك، ج 4، ص 321

سخن درباره بطلان تناسخ بسيار است، در اينجا به همين مقدار اكتفا مى كنيم و خوانندگان محترم را به مقاله اى كه در مجله موفقيت، شماره يازدهم مرداد ماه سال 78، صص 17ـ14 به چاپ رسيده ارجاع مى دهيم. در آن مقاله نگارنده ثابت كرده است كه تناسخ مخالف با كتاب و سنت، عقل و فلسفه، بهشت و جهنم و معاد است

پ10-بلد/4

 


ش14ـ آيا اهل حق نماز و روزه و حج و قرآن را قبول دارند يا نه؟

از ظاهر نوشتجات آنان چنين بر مى آيد كه هيچكدام را قبول ندارند. خان آتش يكى از رهبران اهل حق گفته است: پيغمبر هزار ركعت نماز مقابل يك سيب داد، يك نياز هزار نماز است. عبادت خالى نكن ما مغز قرآن هستيم، قرآن پوست ماست. (1)م

اگر نياز نباشد نماز بى سود است اگر نياز ندهى پس نماز بيهوده است. (2)م

در جاهايى كه اهل حق و شيعيان با هم زندگى مى كنند اهل حق را نيازى و ديگران را نمازى مى گويند. و اين كنايه از آن است كه اهل حق نماز نمى خوانند. در كتاب گنجينه يارى آمده است: در شريعت نمازش را، و در حقيقت نيازش را، با يك دست دو هندوانه نمى شود برداشت. (3)م

در مورد روزه قابض كه يكى از رهبران اهل حق است به كردى چنين گفته است: «يار روزه نيو يا شا امانه، هر كسى روزه گرت او بى سامانه، آخر كه شكار گرگ دمانه.» (4) يعنى: ياران روزه نيست اى شاه امان، هر كسى روزه بگيردسر گردان است، آخر الامر صيد گرگ بيابان مى شود. حج را هم قبول ندارند چرا كه قبله اهل حق پرديور است. در دعاى تلقين ميت اهل حق آمده است: «قبله حقانيش نه پر ديورن» (5) يعنى قبله حقه او پرديور است، پرديور نام پلى است كه سلطان اسحاق آن را بر روى رودخانه سيروان كه در شمال شرقى ناحيه گوران قرار دارد ساخته است، به همين سبب اين محل براى اهل حق جايى مقدس مى باشد. اين پل به پل صراط تعبير شده است. پرديور در گويش گورانى به معنى آن سوى پل است. روح مردگان بايد از اين پل گذشته و سپس به پيكر ديگرى در آيند. (6)م

به نظر جيحون آبادى پرديور به اين علت قبله اهل حق گرديده كه جسد ايوت در آنجا دفن شده است. ايشان در اين باره چنين سروده است

نمودند كوچ و روان شد به راه به پرديور آمد بزد بارگاه

در آن جاى حالا كه آن قبله است بر يارستان خانه كعبه است

همان نعش ايوت كه همراه بود غلامان به فرمان حى و دود

نمودند مدفون ايوت در آن ز پس گفت سلطان به داود چنان

بسازيد يك كوشك خان بر سرش به سنگ و به گل آنچه بد در خورش

كه تا قبله باشد بر يارستان بدين حقيقت شود اين نشان (7)م

ديگرى نوشته است: «قبله (اهل حق) يارسان پرديور است... پس تمام قربانيها را بايستى رو به پرديور ذبح نماييم.» (8)م

در مورد قرآن نيز قبلا به مناسبت پرسش از سرمگو گفتيم كه اهل حق قرآن را سى و دو جزء مى دانند و مى گويند دو جزء آن كه مربوط به اهل حق بوده و سرمگو آن را پيامبر بيان نكرده است. جيحون آبادى درباره تعداد اصحاب كهف مى گويد انجيل تعداد آنان را پنج مرد و يك سگ و قرآن شش مرد و يك سگ نوشته است، اما به نظر اهل حق سخن انجيل درست است

به انجيل نوشته چنان در كتاب كه پنج مرد و يك سگ بُدى در حساب

به قرآن نوشته كه آن بخردان كه شش مرد و يك سگ بُدى زان مكان

به قول حقيقت بُدى پنج نفر كه با كلب گشتند شش تن به سر (9)م

حال آنكه قرآن تعداد آنان را بيان نفرموده بلكه فقط اختلاف ديگران را نقل كرده است. (10)م

اما انجيل اصلا داستان اصحاب كهف را مطرح نكرده است. چرا كه از نظر زمانى نيز انجيل مدتها پيش از واقعه اصحاب كهف تدوين شده بود

پ1- مجموعه رسائل و اشعار اهل حق، و ايوانف، ص 109

پ2- سرسپردگان، سيد محمد على خواجه الدين، ص 64

پ3- گنجينه يارى، سيد كاظم نيك نژاد، ص 128

پ4- مجموعه رسائل و اشعار اهل حق، همان، ص 112

پ5- سرودهاى دنيى يارسان، ماشاء اللّه موسوى، ص 204

پ6- مشاهير اهل حق، صديق صفى زاده بوركه اى، ص 5

پ7- شاهنامه حقيقت، جيحون آبادى، ص 344

پ8- بيان الحق، قادر طهماسبى، ص 114

پ9- شاهنامه حقيقت، همان، ص 378

پ10- قرآن كريم، سوره كهف: 22

 


ش15ـ از نظر اهل حق روزه سه روز است يا سى روز و زمان آن ماه مبارك رمضان است يا چله زمستان؟

اهل حق مى گويند روزه سه روز است چنانكه كاكه رحمان به كردى گفته است: «هر كس كه ياره نگيره روزه، سه روزه گير آن نه آتش سوزه، خاران نزانان يك ماه سه روزه.»(1) يعنى: هر كس اهل حق است روزه نمى گيرد اگر سه روز روزه بگيريد با آتش نمى سوزيد كسانى كه اهل حق نيستند خبر ندارند كه يك ماه سه روز است. و اعلى دين در تذكره خود گفته است نشانه يارى سه چيز است: روزه نگيرد، قليان نكشد و سبيل نچيند.(2)م

علت اين كه اولى روزه را سه روز داسته و دومى گفته است اهل حق بايد روزه نگيرد اين است كه اهل حق روزه اى را كه به حكم خداوند در قرآن كريم واجب شده و پيامبر و ائمه(عليهم السلام) به تمجيد از آن پرداخته اند، جايز نمى دانند. و در عوض براى خود روزه اى جديد ابداع كرده اند و ابراز مى دارند چون سلطان اسحاق با سه تن از همراهانش سه شبانه روز در غار گرسنه و تشنه به سر برده اند، پيروان وى نيز بايد همه ساله در سالگرد آن حادثه سه روز روزه بگيرند.(3)م

اهل حق اين روزه را واجب مى دانند لذا آن را با روزه ماه رمضان مقايسه كرده و به مغالطه مى پردازند و مى گويند: روزه سه روز است، نه سى روز. در پاسخ مى گوييم

اولا: در قرآن و احاديث شهر رمضان (ماه رمضان) آمده است و ماه، گاه سى روز و گاهى بيست و نه روز مى باشد. بنابراين به زبان فارسى نبوده تا سه با سى اشتباه شود،

ثانياً: روزه واجب در دين اسلام روزه ماه رمضان مى باشد ولى زمان روزه واجب اين طايفه در چله زمستان است

ثالثاً: روزه ماه رمضان به فرمان خدا واجب گرديده اما روزه اهل حق به دستور سلطان اسحاق پديد آمده است. رابعاً هدف از روز ماه مبارك رمضان، خود سازى، پرهيزكارى و تكامل است. اما هدف از روزه كذايى گرامى داشت حادثه اى موهوم است

پ1-مجموعه رسائل و اشعار اهل حق، همان، ص 112

پ2- همان مدرك، ص 171

پ3- برهان الحق، نور على الهى، ص 128

 


ش16ـ روزه مرنوى و قولطاسى چه روزه اى است و چه فرقى با هم دارند؟

مرنوى يعنى غار نو، وقتى سلطان كه يكى از بزرگترين رهبران و بدعت گذاران(1) اين رفقه است از برزنجه عراق هجرت كرد. برادرانش با قشونى از ايل چيچك او را تعقيب كردند. هنگامى كه به شندر كوه ناحيه اى در مرز ايران و عراق رسيدند غارى آشكار شد، سلطان اسحاق و سه نفر از همراهانش به درون غار رفتند و سه شبانه روز در آنجا به سر بردند تا اين كه قشون به وسيله طوفانى تار و مار يا هلاك شدند. سلطان به افتخار آن سه روز و آن قدرت نمايى، اهل حق را دعوت كرده كه هر ساله در آن موعد معين سه روز روزه بگيرند، به همين جهت روزه مرنوى به روزه دعوات شاهى نيز معروف است، سلطان در شعرى كردى گفته است: روزه اين سه روز به پاس روزه رفقاى سه گانه در غار نو مى باشد: «ياران مگردى او سوه سوى، قوشن چيچك پرى داوودى سه روزى يرى تنانم او مر نوى.»(2) يعنى: ياران به اين سو و آن سو نگرديد، قشون چيچك براى مبارزه آمده است، سه روز، روزه سه تن يارانم در غار نو مى باشد

اما روزه قولطاسى به اين سبب مقرر شده كه هفت نفر از اهالى قولطاس براى ديدن سلطان اسحاق مى روند اما در بين راه مى گويند اين مقدار از مسير را ما پيموده ايم بقيه راه را بايد سلطان به ديدن ما بيايد. به خاطر همين جسارت سه شبانه روز در زير برف مى مانند و هلاك مى گردند. ولى سلطان آنان را زنده مى كند و جسارتشان را مى بخشايد. بهتر است عين داستان را از تذكره اعلى نقل كنيم: «هفت نفر از اهل قولطاس آمدند خدمت شاه عالم تا او را امتحان كنند. در نيم فرسخى مغازه اى بود در آنجا ماندند و گفتند اين قدر راه را طى كرده آمديم. بايد در پيش ما اينجا بيايد تا با او صحبت كنيم... بر شاه عالم عيان بود فرمود: اى قابض حضرات قولطاس استقبال خواسته اند; شما برويد يك پاره ابرى كه در پشت كوه قاف مى باشد امسال هفت سال است نباريده است او را ببريد از ايشان پيشواز كنيد. قابض به فرموده شاه عالم رفت همان پاره ابر را برداشته رفت بالاى سر ايشان سه شبانه روز بارندگى كرد; تا از گرسنگى و سرما جان را تسليم نمودند

القصه حضرت كاعرب ياران قولطاس را مرده به حضور پادشاه عالم رسانيد. كرمدار عالم امر نمود يا پير شرط، بدهيد چادر سفيدى بر پا كنند. به فرمايش شاه چادر را برپا كردند، فرمايش شد كاكه پيره اينها را عمل بدهيد. كاكه پيره آنچه شاه عالم فرمود به جا آورد. كرمدار عالم قدم مبارك بر سر ايشان ارزانى فرمود و با عصاى خود به آنها زده گفت: (قم باذنى) با اجازه من برخيزيد. از باطن شاه عالم هر هفت زنده شدند و به پاى شاه عالم افتادند

ياران قولطاس عرض كردند قربان خاكپاى مبارك شويم استدعا داريم از سر تقصير اين گنهكاران درگذريد. شاه عالم فرمود جريمه شما اين است: بايد شما هم يك ماه روزه بگيريد عرض كردند قربانت شويم ما اهل حقيم روزه چرا؟!! كرمدار عالم فرمود بايد بگيريد، هرگاه اهل حق بوديد شك نمى آورديد. وقتى ياران ديدند حرفشان به جايى نمى رسد حضرت كاپيره را به شفاعت آوردند. كاپيره عرض كرد: يا دين ايمانم اميدوارم گناه اين طايفه ها را به اين كمترين ببخشيد، اين گنهكار را شفاعت خواه خود آورده اند. شاه عالم فرمود: يا پير شرط به شرطى از گناه ايشان مى گذرم كه بر سر شرط بنيامين برقرار باشند و به هواى نفس خود حركت نكنند هرگاه بعد از اين هر طايفه اى بى اركانى بكند از جمع يارى بى بهره باشد. لكن اينها كه شما را وساطت خود كرده اند هرگاه بر سر شرط تو ثابت قدم باشند روزه را بر آنان حرام فرمودم. هر كس از اهل حق روزه بگيرد از جمع مردان بيرون ست و داخل در ساير ملتها باشد. دست او به قطار بنيامين نخواهد رسيد. يا پير شرط هر كس اهل حق باشد بايد جشن شاهى بكند و سه روز روزه بدارد.»(3)م

روزه مرنوى و روزه قولطاسى در نيت، زمان و حكم با يكديگر فرق دارند. در نيت روزه مرنوى مى گويند: روزه مى گيرم روزه پادشاهى، از لوح تا قلم، از گاو تا ماهى، به اين شرط اقرار بناى پشتان، بناى دعوت پادشاهى به حكم عزيز خاوندگار. (4)م

براى نيت روزه قولطاسى مى گويند: سه روز روزه مى گيرم به عشق ياران قولطاس، از ما گرفتن از حق قبول كردن، اول يار، آخر يار، اول آخر عزيز شاه خاوندگار.(5)م

زمان روزه مرنوى از دوازدهم چله بزرگ زمستان لغايت چهاردهم آن است چنانكه سلطان اسحاق در اين باره به كردى گفته است «بيدى بنيشيم پولى هام ملى، يرى روى ياران آما اودلى، دوازده و ما نه دلى چلى»(6) يعنى: اى گروه هم عهد و پيمان بياييد بنشينيم، اينك سه روز روزه ياران به ميان آمد، از دوازده ماه در ميان چله

اما زمان روزه قولطاسى از چهاردهم چله بزرگ زمستان لغايت هفدهم آن است چنانكه سلطان گفته است: «داوود رو چه شان نى چله و زمستان، نيتشان نه چوارده و مانگى بو احسان، جه هفده و مانگى بگيرا چپ دسان، عيدشان پى تو بونى سرمسان، نيت و روچه شان پى قولطاسان.»(7) يعنى: اى داود روزه ياران در چله زمستان است، نيتشان در چهاردهم ماه باشد، در هفدهم ماه دست افشانى كنند، جشن آنان براى خشنودى تو باشد، به نام قولطاسان روزه بگيرند. از نظر حكم روزه مرنوى واجب است «هر كس رو چه پادشام كل كرو، پادشام و سر تقصير گُناش نويرو.»(8) يعنى: هر كس روزه پادشاه حقيقت ناقص كند (انجام ندهد)، شاه من از سر تقصير و گناهش نمى گذرد

اما سه روز روزه قولطاسى مستحب است به دليل كلام سرانجام: «مرده سه رو چه زنده شانى كرد، پرى شكرانه عيدشانى كرد.»(9) يعنى: كسانى را كه سه روز مرده بودند زنده كرد، براى شكرانه عيد آنان شد

پ1- برهان الحق، نور على الهى، ص 32

پ2- همان مدرك، ص 128

پ3-مجموعه رسائل و اشعار اهل حق، و. ايوانف، صص 112ـ105

پ4- همان مدرك، ص 198

پ5- همان مدرك.

پ6- مشاهير اهل حق، صديق صفى زاده، بوركه اى، ص 10

پ7- همان مدرك، ص 11

پ8- برهان الحق، نور على الهى، ص 133

پ9- همان مدرك، ص 134

 


ش17ـ چرا اهل حق سبيل مى گذارند؟

اهل حق روزه گرفتن، قليان كشيدن و كوتاه كردن و تراشيدن سبيل را حرام مى دانند. چنان كه اعلى دين در تذكرة اعلى گفته است: «صاحبكار فرمود: در دون(1) مرتضى على قرار چنين بوده هر كسى كه ما را خواست سبيل نگيرد، ااز نان و آب روزه نباشد، اهل حقيقت قليان نكشد; آن وقت قرار چنين بوده، چه بر طريقت چه بر حقيقت. ما اقرار داديم در پيش محمد مصطفى، هر كس از اين سه چيز بيرون باشد ما از او جدا باشيم. نشانه يارى همين است.»(2)م

در جاى ديگر نوشته است: «يارى بود خوف حق در دل نداشت; آن يار رسيد به خارى(3) ديد قليان مى كشد; آن يار قليان را از خار گرفت، پوكى زد و مويى از سبيل خودش به دندان بريد، يك شب خواست به جمع پادشاه عالم بيايد اما خان آتش از داستان آگاه بود فرمود: خدا يار نام كه يار بود از شرط بنيامين رفته او را به جمع راه ندهيد. عرض كردند: اى شاه علت چيست؟ خان آتش افزود: حرام به دهن گذاشته، قرآن زير پا انداخته و مويى از سبيل خود به دندان بريده است. مويى از سبيل برابر قرآن است. او را در آخرت ايمان نيست، اگر صد هزار بار قربانى كند فايده ندارد.»(4)م

دلايل ديگرى نيز براى سبيل گذاشتن اهل حق گفته شده است بدين شرح: 1ـ چون مردان اهل حق را در مساجد مورد سخريه قرار دادند على(عليه السلام) به آنان گفت: من به جاى شما نماز مى خوانم، شما به جاى نماز كردار (نياز) كنيد و شارب بگذاريد تا همديگر را بشناسيد; 2ـ على(عليه السلام) هنگام غسل دادن بدن مطهر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) آبى را كه در گودى ناف پيغمبر جمع گرديده بود آشاميد و به احترام حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) ديگر مقراض به سبيل خود نبرد; 3ـ اگر فردى يك مو از سبيل چيد يك گاو نياز دهد تا از سر تقصيرش بگذرند ولى اگر شارب را چيد حق دخول به جمع خانه را ندارد و پير حقيقت نياز وى را نمى پذيرد; 4ـ اهانت به سبيل به منزله تعرض به ناموس اهل حق مى باشد(5); 5ـ اهل حق سبيل مى گذارند تا بر هيبت آنان افزوده شود و بدين وسيله ديگران را مرعوب سازند

پ1- در دوره اى كه خدا در لباس (جسد) حضرت على(عليه السلام)، ظاهر شده بود

پ2- مجموعه رسائل و اشعار اهل حق، و. ايوانف، ص 171

پ3- غير اهل حق

پ4- مجموعه رسائل، همان، ص 143

پ5- خاكسار و اهل حق، نور الدين مدرسى چهاردهى، صص 172ـ171

 


ش18ـ سر سپردن و مراسم آن چيست؟

سر سپردن يا سردادن يعنى: جان فدا كردن، سر را تسليم نمودن، به قول مولوى

بهر عيسى جان سپارم سر دهم صد هزاران منتش بر جان نهم

فرزندان اهل حق در هفته اول تولدشان مقارن نام گذارى بايد سربسپارند. همچنين هر كس از غير اهل حق بخواهد به اين فرقه بپيوندد بايد سر بدهد. والا همچون گاو بدون گاو چران سرگردان خواهد بود. «گاو بى گاوان بى گاوان گاوى، تا سر نسپارين كرده ولاوى.»(1) گاو بدون گاوچران رها است تا سر نسپاريد سر گردان هستيد

براى مراسم سر دادن ولى طفل يا شخص بالغى كه مى خواهد سر بدهد بايد حضور پيدا كنند. ابتدا قربانى يا خدمتى را كه سر سپارنده انجام داده دعا مى دهند و جمع را ختم مى كنند. سپس جمع جوز (سر دادن) منعقد مى شود

سيد و دليل در جمع حاضر شده و اگر دليل نباشد، سيد يكى از اهل جمع را به عنوان دليل موقت انتخاب مى كند. سيد با شخصى كه مى خواهد سر بسپارد يا ولى او اتمام حجت مى كند و پس از قبول طرف، دعاى مخصوص جوز را قرائت نموده آنگاه دعاى تيغ سر بريدن جوز را مى خواند و سر جوز را با رضايت حضار و شخص سر سپرده در همان ظرف جوز با تيغ دعا داده شده مى برّد

جوزها را شكسته و بين جمع نشين تقسيم مى كند. جمع نشين هر مقدار از جوز را كه در دستش جا مى گيرد در كف دست چپ گذاشته پشت دست راست خود را روى كف دست چپ گذارده دعاى نذر را مى خواند و به دنبال آن تكبير و دعاى سفره را خوانده، جمع نشين به اذن سيد هر يك قسمت خود را خورده يا با قسمت نياز بر مى دارند كه دستها براى دست بوسى جمع آزاد باشد. در اين وقت دليل كه در جمع نشسته است يكى از حضار را وكالت مى دهد تا با وكالت او با دست چپ دامن خادم را گرفته و دستمال را قبلا به گردن طالب(2) يا نماينده طالب بسته، طالب هم با همان دستمال كه در گردن دارد با دست چپ دامن دليل را مى گيرد. به ترتيبى كه دست راست هر سه براى دست بوسى جمع نشين آزاد باشد. آنگاه دست بوسى و دعاى رخصت مطابق معمول انجام مى گردد با اين شرط كه تا ختم دعاى رخصت دست هاى طالب و دليل از دامن خادم رها نشود. پس از ختم دعاى رخصت دست ها از دامن ها آزاد گشته بلافاصله دستمال نامبرده توسط وكيل دليل از گردن طالب باز كرده تقديم حضور پيرو دليل مى كند. وجه نقد پاى جوز كه لااقل به ارزش دو مثقال نقره مى باشد، سهم پير و دستمال هم سهم دليل خواهد بود.(3)م

مى گويند: «هر كس به پير و سيد سر نسپارد و از او اطاعت ننمايد همچون گاو بدون گاوچران سرگردان خواهد بود

و مقام پير و سيد در رديف خدا مى باشد

پس از كبريا پير باشد خدا به هر دو جهان است فرمانروا(4)م

اسلام نيز وجود رهبر و رهنما را لازم مى داند. اما بحث در اين است كه چرا اين آقايان از آنچه اسلام گفته دست كشيده و براى خود ساز جديد ابداع كرده اند. به تصريح قرآن كسانى كه از امر و نهى برخوردارند و اطاعت و پيروى از آنان واجب مى باشد به ترتيب عبارتند از

خدا، پيامبر، امامان(5) و بعد از آنها فقهاء و مجتهدين جامع الشرايط داراى حق امر و نهى هستند، چنانكه از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) روايت شده است: (الفقهاء امناء الرسل)(6) يعنى فقيهان امين پيامبرانند. و از حضرت امير(عليه السلام)روايت شده: (العلماء حكام على الناس)(7) يعنى عالمان بر مردم حكومت دارند. و از امام زمان (عج) كتباً روايت شده است (و اما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها الى رواة حديثنا فانهم حجتى علكيم و انا حجة الله عليهم)(8) و در حوادثى كه رخ مى دهد (اعم از دينى و دنيوى) به ناقلان سخن ما رجوع كنيد زيرا آنان حجت من بر شمايند و من حجت خدا بر آنان هستم

پس كسى كه مى تواند جانشين خدا و پيامبر و امام گردد; فقيه عالم و آشناى به احاديث و اخبار ائمه(عليهم السلام) مى باشد نه پيرو سيدى كه حتى يك حديث از ائمه نقل نمى كنند و عامى و بى سوادند و با اين حال گاه خود را خدا و گاه همرديف خدا مى دانند! و عظمت و احترام قرآن را با يك تار سبيل خود مقايسه مى كنند!

پ1- سرودهاى دينى يارسان، ماشاء اللّه موسوى، ص 117

پ2- منظور از طالب كسى است كه سر مى سپارد

پ3- برهان الحق، نور على الهى، صص 117ـ116

پ4- شاهنامه حقيقت، نعمت الله جيحون آبادى، ص 418

پ5- قرآن كريم، سوره نساء: 59

پ6- الكافى، ج 1، ص 46، ح 5. مستدرك الوسائل، ج 3، ص 187، حديث 5. بحارالانوار، ج 2، ص 36، ح 38

پ7- الغرر و الدرر، ج 1، ص 137، ح 506

پ8- كمال الدين، ج 2، ص 483، ح 4. وسائل، ج 18، ص 101، ح 9

 


ش19ـ آيا سيدهاى اهل حق واقعاً سيد هستند؟

رهبران اهل حق خود را سيد معرفى مى كنند و مردم بر اين باورند كه آنان سيّد يعنى از اولاد معصومين(عليهم السلام)مى باشند و حال آنكه چنين نيست بلكه در اصطلاح ايشان سيد كسى است كه از فرزندان خاندان هاى يازده گانه اين فرقه باشد. براى تأييد مطلب، عين عبارت چند كتاب را نقل مى كنيم: در كتاب خاكسار و اهل حق آمده است: «سادات اهل حق سيد هاشمى نيستند بلكه از اولاد يكى از سر دودمان ها مى باشند.»(1)م

در كتاب دوره هفتوانه نوشته شده است: «در مسلك اهل حق خاندان هاى يازده گانه به نام سادات خوانده مى شوند. بنابراين در ميان آنان سيد به كسى گفته مى شود كه از فرزندان خاندان هاى مزبور باشد.»(2)م

دايرة المعارف تشيع مى نويسد: «در هر روستايى يك يا چند نفر سمت پيشوايى دارند كه آنها را سيد مى نامند. اين سيدها به معناى اسلامى كلمه يعنى از خاندان ختمى مرتبت نيستند بلكه به خاطر پيشوايى كه بر مريدان تحت نظر خود دارند سيد ناميده مى شوند...»(3)م

نور على الهى كه خود يكى از رهبران اهل حق مى باشد در كتاب برهان الحق نوشته است: «سيد كسى است كه اولاد يكى از يازده خاندان باشد.»(4)م

پ1- خاكسار و اهل حق، نور الدين مدرسى چهاردهى، ص 145

پ2- دوره هفتوانه، صديق صفى زاده، بوركه اى، ص 37

پ3- دايرة المعارف تشيع، ج 2، ص 610

پ4- برهان الحق، نور على الهى، ص 73

 


ش20ـ اختلاف بين سيد و درويش چيست؟

اختلاف بين سيد و درويش از آنجا شروع مى شود كه يكى از رهبران اهل حق به نام نور على الهى كه از خاندان شاه حياس (اياز) مى باشد خود را شخصى اصلاح طلب معرفى كرده و به اعمال نظر پرداخته و آن چنان دست به توجيه و تفسير زده است كه نظراتش با هيچ يك از كتاب هاى اهل حق تطابق ندارد. او در واقع بين دو راهى گير كرده، از يك طرف مى خواهد خود را شيعه و عارف قلمداد كند و از طرف ديگر ميل دارد خود را معتقد به فرقه اهل حق معرفى نمايد، اما چون مى بيند كتاب هاى اين فرقه با عقايد شيعه سازش ندارد در صدد توجيه بر آمده و در استدلالات خود شب را روز و روز را شب مى نماياند

وى ادعا مى كند آنچه در كتاب هاى اين فرقه نوشته شده به علت بى سوادى نويسندگان اهل حق، مكتوب نبودن و به طور سينه به سينه نقل شدن تحريف شده است(1). لذا مطالب آنها با روح اين مسلك تطابق ندارد

ايشان بيش از اينكه بخواهد به تطهير كتاب هاى اين فرقه بپردازد، به تطهير پدرش پرداخته و سخنان او را توجيه كرده است. مثلا مى گويد: اگر كسى اشكال كند چرا پدر شما در شاهنامه حقيقت منصور حلاح را كه در قرن چهارم مى زيسته با شمست تبريزى و مولوى كه در قرن هفتم مى زيسته اند هم عصر دانسته؟ جواب مى دهد: ايشان به خاطر اينكه سخنانش با كتاب هاى اين فرقه اختلاف پيدا نكند، طبق آثار گذشتگان اين فرقه چنين گفته والا خود با آن موافق نبوده است.(2)م

نور على الهى با اين گونه توجيهات مى خواهد اهل حق را مخالف تناسخ، حلول و... معرفى نمايد و بگويد ما شيعه اى هستيم همانند ساير شيعيان. حتى ادعا مى كند نماز و روزه را نيز قبول داريم با اين حال جمعخانه و نذر نياز را نيز دنبال مى كنيم. ولى ايشان فراموش كرده اند كه: مراسم جمع خانه ونذر و نياز بر اساس همين افكار تناسخ و حلول و... استوار است و اگر بنا باشد پايه و ستون را منهدم كند سقف نيز فرو مى ريزد. به همين علت اكثر اهل حق با وى به مخالفت برخاسته اند. تا جايى كه شصت نفر از سيدها و صاحب نظران اهل حق در تاريخ 17/2/68 در نامه اى 23 صفحه اى خطاب به مقام معظم رهبرى جمهورى اسلامى ايران و ملت ارجمند ايران، كتابهاى نور على الهى و پدرش را كتب ضاله و مكتب او را مكتبى ابداعى و دينى الحادى ناميده اندو از اعترافات شخصى به نام سياوش نخبه زعيم كه قبلا از افراد رده بالاى مكتب نور على بوده و اكنون به مخالفين او پيوسته سود جسته اند

در اين اطلاعيه سياوش نخبه زعيم از جادوگرى و كارهاى زشت منافى عفت خود و نور على الهى و شيخ جانى خواهر نور على الهى پرده برداشته و حتى نام زنان و مردانى كه با آنان عمل جنسى انجام گرفته، بعضى به صراحت و بعضى به صورت حرف اول نام و شهرت آنان مشخص كرده است. در كل اين اطلاعيه بسيار زننده و تكان دهنده است

در پاسخ به اطلاعيه مزبور سيد علاء الدين حسينى به نمايندگى از طرفداران نور على الهى كه خود را اهل حق هاى مسلمان معرفى مى كنند در تاريخ 17/4/68 اطلاعيه اى 15 صفحه اى خطاب به مقام معظم رهبرى منتشر كردند و در آن اعلام نمودند 60 نفرى كه اطلاعيه اى آنچنانى منتشر كرده بودند از پيروان و دوستان شيطان هستند. و مطالبى را از كتاب هاى آنان عنوان كرده اند مبنى بر اينكه آنان مسلمان نيستند، دين خود را دين مستقل مى دانند، نماز و روزه، و حج و كعبه را قبول ندارند معاد را قبول ندارند، تناسخى هستند و شيطان را مقدس مى شمارند. فقاتلوا اولياء الشيطان ان كيد الشيطان كان ضعيفا و با عنوان كردن اين آيه حكومت را تحريك و تشويق به جنگيدن با آنان نموده اند.(3)م

پ1- از مقدمه نور على الهى بر شاهنامه حقيقت

پ2- حاشيه بر شاهنامه حقيقت، نور على الهى، 1346، ص 50

پ3- اطلاعيه دراويش اهل حق، مورخه 17/4/68، ص 9

 


ش21ـ نور على الهى كيست و چه اعتقاداتى دارد؟

نور على الهى فرزند نعمت اللّه جيحون آبادى در سال 1274 شمسى در روستاى جيحون آباد كرمانشاه متولد شد و سال 1353 شمسى در سن 79 سالگى در تهران مرد و در شهر هشتگرد مدفون گرديد. وى علاوه بر پيشوايى اهل حق مدت 28 سال در كرمانشاه، مازندران، قم، تهران و شهرهاى ديگر قاضى رسمى حكومت پهلوى بوده است

نور على الهى يكى از بزرگترين رهبران اهل حق بوده است و در كتابهاى برهان الحق و معرفت الروح، خود و اهل حق را مسلمان به تمام معنا جلوه داده است به طورى كه كمتر مى شود از او ايراد گرفت و خود او نيز درباره زيركى اش گفته است «چيزى كه مى گويم طورى مى گويم كه نه عام و نه عارف نتواند آن را رد كند و آنچه مى گويم صحيح است»(1)م

وى در اين كتابها ادعا مى كند ما تناسخ را قبول نداريم بلكه مكتب ما مكتب كمال است و تمام آنچه را اسلام گفته همه را قبول داريم

اما پس از مرگ وى دكتر بهرام الهى فرزند نور على الهى گفتارهاى پراكنده پدرش را كه در محافل خصوصى اهل حق ايراد شده بود در دو جلد به نام آثار الحق منتشر كرد; كه در لابلاى سخنانش بوى كفر و الحاد استشمام مى شود. وى كه در معرفت الروح تناسخ را رد مى كرد در اين كتاب مى گويد: «روح من سيد بوده است و براى همين اسمم را سيد نور على گذاشتند، مربوط به يكى از بزرگان اهل حق بوده به نام سيد نور على كه در هندوستان مى زيسته، اين روح در جاهاى بسيارى بوده، شاه بوده، سردار بوده، درويش بوده، و چند بار هم شهيد شده است.»(2)م

همو در جاى ديگر پا از اين فراتر گذاشته ادعاى معراج وصعود به آسمان مى كند و مى گويد: علاوه بر ارواح زمينى روح موجودات كرات ديگر نيز ممكن است به بدن انسان هاى خاكى بيايد. عين عبارت چنين است: «در كرات ديگر زندگى هست، در گردش هايى كه مرا به كرات ديگر بردند چيزهاى بسيار جالب و عجيب ديدم. خيلى از آنها از ما جلوتر هستند. سؤال شد آيا ممكن است روحشان داخل جسم يك بشر شود؟ فرمود: بلى، وقتى رو به انحطاط بروند ممكن است به جسم يك فرد خاكى بيايند.»(3)م

بعضى از ادعاهاى نور على الهى به فيلم هاى خيالى تلوزيون شبيه است، آنجا كه مى گويد: «امروز ستاره جديدى را نشانم دادند و گفتند: ببين آيا در زمين يك همچنين چيزى را تا حالا شناخته اند. ديدم نه، گفتنداگر مى خواهى چيزهاى تماشايى ببينى بيا اينجا، وسيله اش تا يك ساعت ديگر مى آيد شما را ببرد و اسمش ايكادو است. من هم گفتم تا يك ساعت ديگر حوصله ندارم صبر كنم و تركشان كردم.»(4)م

ادعاى نبوت و دين جديد «در زيارت نجف كه بودم سؤال كردم خداوندا اين رويه اى كه من اتخاذ كرده ام آيا اشتباهى دارم يا نه؟ شب حضرت مولا آمدند و فرمودند: دين تو دين ابداعى است ولى نيك ابداعى است. سپس پرده عوض شد و ديدم دو نفر آمدند و با هم صحبت مى كنند و يكى به ديگرى مى گويد: ديدى كه خود مولا آمد و دين فلان كس (نور على) را تصويب نمود. پس فلان كس پيغمبر شد.»(5)م

جملاتى ديگر از سخنان نور على الهى: «شريعت را محمد كامل كرد، على ولايت را كامل كرد، سلطان هم آمد حقيقت را تمام كرد، ما ديگر با كسى كارى نداريم.»(6)م

«تمام مظهرها از لحاظ مكتب با هم فرقى ندارند زندگانى خود من تطبيق مى كند با زندگانى على و هيچ فرقى ندارد.»(7)م

«حتى به آفتاب پرست و بت پرست نمى توان ايرادى گرفت هر كدام به جاى خود صحيح بودند.»(8)م

«ذات على و سلطان يكى است و شيداى هر دو هستم اما سلطان را از على بيشتر دوست دارم.»(9)م

همانطور كه گفته شد اين سخنان بعد از مرگ نور على الهى منتشر شد و پرده از روى نفاق وى برداشت. شخصى كه ادعاى مسلمانى داشت و زمانى هم با تعدادى از هم مسلكانش به نزد آية اللّه بروجردى رفته و ظاهراً توبه كرده بود. در اين باره آقاى حاج سيد محمد علوى طباطبايى بروجردى كه از نزديكان سببى و نسبى آيت اللّه بروجردى هستند، نوشته اند: «نور على الهى كه متأسفانه نوشته هاى او را اين اواخر به نام بى مسمى آثار الحق و برهان الحق انتشار داده اند با جمعى از افرادى كه با او هم عقيده بودند به حضرت استاد الفقهاء و المجتهدين سيدنا الاعظم آية اللّه الاكبر آقاى حاج حسين طباطبايى بروجردى (قدس اللّه روحه العزيز) رجوع نمودند و از عقايدى كه داشتند توبه كردند. ولى گويا متأسفانه اين توبه را به لحاظ تخطئه ساير خاندان هاى اهل حق و جلب توجه شيعيان انجام دادند تا بتوانند تحت پوشش اين شهرت به كار خود ادامه دهند.»(10)م

بسيار هم زيركانه كار خود را انجام داد تا جايى كه حالا هم بين مريدان ساده لوحش به حضرت استاد شهرت دارد. و باغ بزرگ وى كه در آن مدفون است، شبيه به يك پارك تفريحى ـ زيارتى است. بناى مقبره اش از سنگ مرمر سفيد ساخته شده است. و در داخل طاقچه هاى درونى آن عكس هاى متفاوت وى با لباس روحانيت، در جامعه درويشى و موى دراز تا كمر رسيده و با لباس معمولى مشاهده مى شود. اين مكان در شهر هشتگرد نزديك بلوار بزرگى قرار دارد كه در كنار آن روى تابلوى بسيار بزرگى با خط درشت نوشته شده است: كوى نور. درون باغ علاوه بر ساختمان يادبود، جمعخانه براى گردهمايى اهل حق و اطاقهايى در يك رديف براى زائرين ساخته شده است. و محلى نيز براى پارك وسايل نقليه مشخص گرديده است. در روز جمعه اى كه نگارنده براى ديدن اين محل به آنجا رفته بود، هنگام ورود، جوانى خوش قيافه در كنار سبدى بزرگ، مملو از انگور ايستاده بود و با احترام خوشه هاى انگور را بين زايرين تقسيم مى كرد. و هنگام خروج نيز همان جوان پلاستيك بزرگى از شكلات در كنار خود داشت و به تقسيم آن مشغول بود

پ1- آثار الحق، نور على الهى، ج 1، ص 706، گفتار 2072

پ2- همان مدرك، ج 2، ص 128، گفتار 373

پ3- همان مدرك، ص 34، گفتار 100

پ4- همان مدرك، ص 61، گفتار 189

پ5- آثار الحق، ج 1، ص 644، گفتار 1932

پ6- همان مدرك، ص 526، گفتار 1706

پ7- همان مدرك، ص 12، گفتار 16

پ8- آثار الحق، ج 2، ص 90، گفتار 271

پ9- آثار الحق، ج 1، ص 442، گفتار 1432

پ10- سلوك در تاريكى، خليفه مازندرانى، ص 427

 


ش22ـ آيا مذهب اهل حق آيين خاصى است يا دينى است التقاطى؟

دينى است التقاطى زيرا اعتقاد اهل حق تركيبى است از: عقايد زرتشتى، مسيحى، كليمى، مهر پرستى، مانوى، هندو، مزدكى، متصوفه، اسلام و فرقه هاى غالى.(1)م

به عنوان مثال هفت تن اين فرقه شبيه هفت امشاسپندان زرتشتيهاست. كيفيت تولد رهبران اين فرقه مثل شاه خوشين و فرزندان سلطان اسحاق شبيه به تولد حضرت عيسى است و خدا خواندن آنان همچون خدا خواندن و پسر خدا دانستن حضرت عيسى توسط مسيحيان است. روزه آنان همچون روزه يهوديان است كه به مناسبت حادثه هاى مختلف مقرر شده است بيا و بس ساج نارى كه در محضر خورشيد بوده يا حضرت على(عليه السلام) خود پس از شهادت به خورشيد پيوسته، شبيه آيين مهر پرستى است وتناسخ برگرفته از آيين هندو مى باشد. و پير و مريدى و سرسپردگى از متصوفه اتخاذ شده است

و خداخواندن حضرت على(عليه السلام) از فرقه هاى غالى كه در اصل نيز به اعتراف خودشان از پيروان نصير هستند كه در كتابهاى كلامى به نصيريه و نميريه شهرت دارند

در اينجا به مقايسه هفت تن با هفت امشاسپندان در دين زرتشت مى پردازيم

اوستا امشاسپندان را چنين مى ستايد: «امشاسپندان شهر يارن تيز بين بلند بالاى زورمند دلير اهورايى را مى ستايم كه هر هفت يكسان انديشند، يكسان سخن گويند، كردارى يكسان دارند و همه رايك پدر و يك سرور است: اهوره مزدا.»(2)م

سلطان اسحاق نيز خود را خدا معرفى مى كند و هفتوانه كه هر هفت نفر فرزندان او هستند و آنان را همچون هفت تن نخست بلكه عين آنان مى داند اين چنين وصف مى كند: «سكه شرط و دست نور هفت فرزن، قفلشان نه آسمان زمين كرد بن.»(3)م يعنى: سكه شرط به دست آن هفت فرزند نورانى است، آنان آسمان و زمين را با قفل خود بسته اند. همانطور كه ملاحظه مى فرماييد هفت تن اهل حق كپى هفت امشا سپندان دين زرتشت مى باشد و هيچ سنخيتى با دين اسلام ندارد

نويسندگان فعلى اهل حق نيز با اينكه در ظاهر همه خود را مسلمان معرفى مى كنند اما در كتابهاى خود مواضع ضد و نقيضى دارند. بعضى همچون نور على الهى نه تنها خود را مسلمان بلكه شيعه ناب ناميده اند; برخى ديگر دين خود را دينى مستقل دانسته و اعلان كرده اند، هر كسى با داشتن اين دين خود را مسلمان معرفى كند كافر است. چنانكه قادر طهماسبى يكى از نويسندگان اهل حق مى گويد: «همه مى دانيم كه مبناى يارى و شرط و اقرار يارسان پيرو پادشاهى است اهل حق تابع دستورات سرانجام پرديورى است. ديگر تابع مذهب يا مكتب ديگرى نيست

زيرا چنين قانونى را براى خود دين مى داند نه مسلك كه منفك از مذهبى باشد. مشاهده مى نماييم بعضى از نويسندگان و دسته اى از پيروانشان خود را تابع شريعت محمدى معرفى نموده و مى نمايند... يك فرد اهل حق با داشتن شارب و سه روز روزه و به جا نياوردن سنت قرآن و در عين حال كه تابع دستورات سرانجامى است اگر ادعاى مسلمانى نمايد استغفر اللّه كفر گفته است.»(4)م

و سيد كاظم نيك نژاد مى نويسد: «دين يارى ارتباطى با هيچ يك از اديان ندارد، دينى است مستقل. قديمى ترين راه و رسمى است كه شالوده اش قبل از خلقت و هرگونه پيدايش ريخته شد.»(5)م

به قول دوست بزرگوار جناب آقاى فيضى پور!

«حق آن است كه آنچه اين طايفه دين خود مى دانند، نه دين است و نه مذهب و مسلك بلكه محملى است براى رسيدن به خواسته هاى مادى اعم از مالى و جنس و سياسى براى رهبران اين گروه كه تنها سوژه آنان موسيقى، كارهاى هنرى وسائل جنسى است. اما به عنوان دين حرفى براى گفتن ندارند»

پ1 مشاهير اهل حق، ص 2. خاكسار و اهل حق، ص 176

پ2- اوستا، دكتر جليل دوستخواه، مرواريد، 1370، ج1، ص422

پ3- دوره هفتوانه، صديق صفى زاده بوركه اى، صص 68 و 120

پ4- بيان الحق، قادر طهماسبى، صص 112ـ111

پ5- گنجينه يارى، سيد كاظم نيك نژاد، صص 3ـ1

 


ش23ـ آيا اهل حق در طول تاريخ خود به همين نام موسوم بوده اند يا اسامى ديگرى نيز داشته اند؟

اهل حق دين خود را به ترتيب به نام دين نصيرى، يارى، حقيقت و حق نامگذارى كرده اند. و پيروان اهل حق به نام نصيرى، يار، يارستان، طايفه سان، نيازى و اهل حق، از طرف خود اهل حق شهرت پيدا كرده اند

مخالفان اين فرقه نيز علاوه بر اسامى فوق نام هاى ديگرى براى آنان به كار برده اند كه عبارتند از

غلاة، على اللهيان، سرسپردگان، خروس كشان و غيره

 


ش24ـ آيا اهل حق براى ترويج مذهب خود تبليغ هم مى كنند؟

تبليغ استدلالى ندارند اما بدون تبليغ هم نيستند. در اينجا به نمونه هايى از تبليغات آنان اشاره مى شود

ش1ـ در جاهايى كه نمازى و نيازى به طور مختلط زندگى مى كنند، اگر يكى از نمازيها بيمار شود واسطه اى مى فرستند و مى گويند اگر نذر كنيد در جمعخانه و يا براى جمعخانه قربانى كنيد يا مريض را به جمعخانه بياوريد شفا پيدا مى كند يا اگر كسى فرزند ندارد يا مى خواهد فرزند پسر داشته باشد، اينگونه پيشنهادات به او داده مى شود. حال اگر طرف برود و به مقصد خود نرسد كه هيچ; اما اگر برود و به دستورات آنان عمل نمايد و احياناً به مقصود خود برسد، اين معجزه و عظمتى براى جمعخانه محسوب شده، طرف خود را مديون جمعخانه و تشكيلات آن دانسته به آنان محلق مى شود. و اين موضوع خود وسيله اى مى شود براى تبليغ به نفع اهل حق و جذب ديگران. اين روش در عمل بسيار موفق بوده و در جاهايى كه در زمانهاى گذشته يك سوم مردم محل اهل حق بوده اند حالا تقريباً همه اهالى آن محل به نحوى به اين فرقه پيوسته اند يا طبق دستورات آنان قربانى مى كنند يا حداقل شب شاه خدمت كرده و به جمعخانه مى روند و دست سيد آنان را مى بوسند

ش2ـ از سكوت روحانيت و حكومت در قبال خود استفاده كرده مى گويند ما بر حق هستيم لذا حكومت و روحانيت نيز با ما موافقند و ما را به رسميت مى شناسند. در مجالس سعى مى كنند كنار بعضى از روحانيون بنشينند. بعضى از معممين در مجلس ختم سيدهاى اهل حق شركت كرده و در بالاى منبر به فرزندان آنان سفارش كرده اند راه پدرتان را ادامه بدهيد

ش3ـ بسيار تلاش مى كنند به نحوى روحانيت و آيات عظام آنان را تأييد كنند. و گاه در اين راه موفق نيز بوده اند. نگارنده خود در يكى از مناطق كه اهل حق زندگى مى كنند بر عليه اين فرقه صحبت كردم; سيد آنان مقاله اى دوازده صفحه اى نشان داد كه اگر ما بر حق نيستيم پس چرا آية اللّه فلان چنين مقاله اى در تأييد ما نوشته است؟! من چون نويسنده مقاله را نمى شناختم انكار كردم و گفتم هيچ آية اللهى چنين كارى نمى كند مگر اينكه نويسنده آن يكى از خود شما باشد و شما او را آية اللّه بنمايد. اما اتفاقاً در يكى از دانشگاهها كه او را براى سخنرانى دعوت كرده بودند و با تعريف و تمجيد فراوان كه آيت اللّه فلانى امشب سخنرانى مى كنند!! از وى پرسيدم آيا شما چنين مقاله اى نوشته ايد؟ گفتند بله. پرسيدم آيا شما كتابهاى آنان را مطالعه كرده ايد؟ گفت نه، اما مى دانم آدمهاى خوبى هستند

حتى تعدادى از طرفداران نور على الهى بارها به منازل بعضى از مراجع عظام رفته و از آنان مى خواهند دست خطى به نفع نور على الهى بگيرند به اين بهانه كه ايشان ما را هدايت كرده و مسلمان شده ايم. اما آن بزرگواران از چنين كارى ابا كرده اند. متقابلا عده اى ديگر نيز سخنان پشت پرده او را كه به نام آثار الحق منتشر شده و شامل كفريات مى باشد جمع آورى كرده و از مراجع و آيات درباره گوينده آن سخنان و كتابهايش استفتاء كرده اند و مراجع نيز كتابهاى او را از كتب ضاله ناميده و خود او را نيز كافر دانسته اند.(1)

پ1 سلوك در تاريكى، خليفه مازندرانى، ضميمه كتاب

 


ش25ـ تعاليم مذهبى «اهل حق» در قالب چه كتابهايى عرضه مى شود؟

محتواى كتاب هاى اهل حق از سخنان بزرگان اين فرقه تشكيل يافته كه مربوط به معتقدات آنان است و در كنار آنها از قرآن و حديث و احكام شريعت محمدى(صلى الله عليه وآله) خبرى نيست. اين فرقه كتاب هاى خود را كلام، سرانجام، دفتر و خزانه مى نامند. كتاب ها اكثراً به صورت شعر نوشته شده است و به زبان كردى او را مانى و گورانى مى باشد. كلام هايى نيز به زبان فارسى، تركى و لرى وجود دارد. كتاب هاى كردى بيشتر به صورت دستنويس است

در مناطقى همچون صحنه و كرند كه اهل حق اكثريت دارند در جمع خانه كلام خوان با آهنگ مخصوصى همراه با نواختن تنبور كلام را مى خواند. اختلاف كلام ها از نظر گويندگان و شاعران آنهاست كه كم و بيش با هم تفاوت هايى دارند اما موضوع همه آنها گوياى يك اصل واحد يعنى معتقدات اهل حق مى باشد

در سال هاى اخير شخصى به نام صديق صفى زاده بوركه اى تعدادى از كتاب هاى اين فرقه را از كردى به فارسى ترجمه كرده و به چاپ رسانده است. مانند: دوره هفتوانه، دوره بهلول، بزرگان يارسان و مشاهير اهل حق. يك محقق روسى به نام و ايوانف چندين رساله كه همگى به زبان فارسى نوشته شده است در كتابى به نام مجموعه رسائل و اشعار اهل حق جمع آورى كرده است. هنرى كه ايوانف در گردآورى اين مجموعه به كار برده است در اين است كه تذكرة اعلى تأليف اعلى دين (علاء الدين) دفتر دار آتش بگ را متن اصلى قرار داده و همه مطالب آن را يك جا به رتشه تحرير در آورده به طورى كه بيشتر حجم كتاب رابه آن اختصاص داده است. سپس مشتركات كتاب هاى ديگر را حذف نموده و آنچه را كه در تذكره نبوده از ساير كتاب هاى موجود انتخاب كرده و در يك جلد به چاپ رسانده است

ديگر كتاب هاى اين فرقه و نويسندگانشان در ذيل ذكر مى گردد

حق الحقايق يا شاهنامه حقيقت، تأليف نعمت اللّه جيحون آبادى. كلام شيخ امير، نسخه خطى به زبان كُردى. مجموعه آيين و اندرز و رمز يارى، تأليف مجيد القاضى. برهان الحق، معرفت الروح، آثار الحق، حاشيه بر شاهنامه حقيقت از تأليفات نور على الهى. گنجينه يارى، تأليف سيد كاظم نيك نژاد. بيان الحق تأليف قادر طهماسبى، شناخت رهروان عشق على، تأليف داوود موحد بشيرى. سرودهاى دينى يارسان ترجمه ماشاء اللّه سورى

 


ش26ـ چرا اهل حق كتاب هايشان را به ديگران نشان نمى دهند؟

همانطور كه قبلا گفته شد مى گويند مطالب اين كتاب ها سرّ مگو است. (1) و گفتيم مراد از سرمگو همان تقيه است. اما حقيقت اين است كه اين كتاب ها مملو هستند از مطالب سست بى سند، ضد و نقيض، غلو، حلول، تناسخ و در يك كلام تمام مطالب آنها داستان سرائى و دروغ است. لذا تلاش مى كنند مطالب آنها را پوشيده بدارند تا از نقد و انتقاد آسوده باشند

در اينجا توجه خوانندگان محترم را به نمونه هايى جلب مى نمائيم. مى گويند: «حضرت على(عليه السلام)فرمود: غشاى روى اين ماست براى قباله سرّمگو خوب است. بعد ستون مسجد را بلند كرد و قباله سرمگورا زير ستون گذاشت و فرمود: اين عهد و پيمان من است. هر وقت خورشيد سه مرتبه سجده كرد، هنگام ظهور حيدر كه مرگ و زندگانى به دست اوست مى باشد.» (2)م

جيحون آبادى مى نويسد: در سفر معراج شير راه را بر پيامبر بست، (3) اعلى دين مى نويسد: اژدهاى هزار سر راه را بر آن حضرت گرفت، (4) يكى مى نويسد: در آسمان على(عليه السلام) به پيامبر سيب داد و ديگرى مى گويد در زمين سيب داد و...، حرف كدام يك بپذيريم، در اين مسابقه داستان سازى اعلى دين از جيحون آبادى جلو افتاده مى نويسد: پيامبر نود هزار شهر ديد و در هر شهر پانصد هزار مسجد بود و مولا بر منبرها نشسته موعظه مى كرد. در آسمان چهارم قطار شتران بارهاى مدح و ثناى حضرت را حمل مى كردند. در طبقه هفتم آن شهسوار اسب سوارى مى كرد. (5)م

مى گويند: سلطان اسحاق هنگام ورود به اورامان معجزه نشان داده; با قاليچه بر روى سيروان مى نشيند، سوار ديوار شده و ديوار همچون اسب به او سوارى مى دهد و از دريا ماهى پخته بيرون مى آورد. (6) مى نويسد: سلطان اسحاق در يك روز صاحب هفت پسر شد و در همان روز فرزندان او به رشد و كمال رسيده، چنان هم شكل و هم سن و سال پدر بودند كه پدر و پسر از هم تمييز داده نمى شد. (7) بابا يادگار و شاه ابراهيم از انار به وجود آمده اند. (8) مادر شاه خوشين كه دخترى باكره بوده با خميازه كشيدن و بلعيدن پرتوى از نور خورشيد باردار شده است. (9) دختر باكره مولوى با خوردن خاكتسر جسد حلاج آبستن شده و شمس تبريزى از او متولد شده است. (10)م

جيحون آبادى درباره خلقت زمين و ماه و خورشيد چنين داستان سرائى مى كند: خداوند به ته دريا نظر افكند تخته سنگى ايجاد شد. سپس ماهى را آفريد و بر روى سنگ قرار داد. بعد گاوى آفريد و بر روى ماهى نصب ساخت و زمين را روى شاخ گاو گذاشت، سپس شيرى آفريد و آن را سوار بر گاو كرد. تخت خود را بر پشت شير استوار نمود، آنگاه ماه را از پيشانى گاو و خورشيد را از پيشانى شير آفريد. (1)م

هارون الرشيد تبديل به ناقه شد. (2) حضرت على(عليه السلام) هنگامى كه هنوز در گهواره بود اژدهايى عظيم الجثه به طول دو فرسنگ را از پاى در آورد. (3) اين دروغهاى شاخدار انسان را به ياد سخن امام صادق(عليه السلام) مى اندازد كه فرمود: (عن ابى عبداللّه(عليه السلام) و ذكر الغلاة و قال ان فهيم من يكذب حتى ان الشيطان ليحتاج الى كذبه) (4) در ميان غاليان دروغگويانى هستند كه شيطان بايد از آنان دروغ ياد بگيرد

تيزترين اسلحه پيشوايان اهل حق دروغ است. به كمك دروغ هر قصدى داشته باشند به آسانى مطرح مى كنند و احتياج به هيچ سند و مدركى ندارند. از آنجا كه سخنان آنان ساختگى است و مستند به هيچ سندى نيست. سخن هر يك از آنان با ديگرى تناقض دارد. نور على الهى كه خود و پدرش از رهبران اين فرقه بوده اند به تناقض گويى و بى سندى اين كتابها اعتراف كرده مى نويسد: «اگر از تأليفات ابوى در بعضى مطالب اختلافاتى مشاهده مى فرمايند، بدين جهت است كه جماعت اهل حق سند كتبى راجع به دستورات دينى خود نداشته اند يا اگر هم بوده از بين رفته است و مطالبى هم كه به طريق نقل قول رسيده است غالباً مختلف الروايات بل ضد و نقيض و بدون سند است.» (5)م

حيف نيست كسانى كه در نظام مقدس جمهورى اسلامى زندگى مى كنند به چنين خرافاتى معتقد باشند يا چشم بسته دنبال افراد خرافى بروند؟ در كشورى كه مردم آن سند محكم قرآن را در دست دارند با انواع تفسيرهاى مختلف كه بعضى از اين تفسيرها به چهل جلد كتاب بالغ مى شوند. همچنين احاديث معصومين(عليهم السلام) كه در كتاب هاى ده جلدى و بيست جلدى گرد آورى شده است، كه در بين نويسندگان آنها محدثان بزرگى همچون كلينى(رحمه الله) وجود دارد كه در سال هاى نزديك به عصر غيبت مى زيسته و كتابى متقن همچون كافى نگاشته است و احاديثى كه وى يا علماى ديگر نقل نموده اند تماماً با ذكر سند مى باشد. يعنى هر سخنى نقل كرده اند، نوشته اند اين سخن را فلان عالم از فلان عالم و او از امام زمان خود يا پيامبر شنيده است. و در اين باره كتاب هاى رجال تدوين شده كه در آنها خصوصيات هر يك از ناقلين احاديث مورد بررسى قرار گرفته به طورى كه اگر كسى در ميان آنان مجهول يا غير موثق شناخته شود، حديث او را نمى پذيرند. در ميان كتاب هاى حديثى كتابى همچون بحارالانوار وجود دارد كه يكصد و ده جلد است. و چون درياهايى نورانى از سخنان چهارده معصوم(عليهم السلام) موج مى زند. مسلمانانى كه در سواحل چنين درياهايى زندگى مى كنند همواره از باران رحمت برخوردارند. اين بهتر است يا به هواى سراب زندگى كردن كه داعيان اهل حق از هر چه سؤال شود، با جمله كليشه شده سرّمگو از جواب سرباز مى زنند؟

پ1 مجموعه رسائل و اشعار اهل حق، ص 5 از تذكرة اعلى و ص، 99 از رساله درويش نور على شاه

پ2- سرودهاى دينى يارسان، ماشاء اللّه سورى، صص 88ـ84

پ3- شاهنامه حقيقت، نعمت اللّه جيحون آبادى، ص 202

پ4- مجموعه رسائل و اشعار اهل حق، و. ايوانف، ص 22

پ5- همان مدرك، ص 23

پ6- سرودهاى دينى يارسان، ماشاء اللّه سورى، صص 112ـ103

پ7- مجموعه رسائل و اشعار اهل حق، و. ايوانف، ص 78. شاهنامه حقيقت، ص 377

پ8- شاهنامه حقيقت، نعمت الله جيحون آبادى، ص 401

پ9- مجموعه رسائل و اشعار اهل حق، همان، ص 31

پ10- شاهنامه حقيقت، همان، ص 262

پ11- همان مدر، صص 58ـ56

پ12- همان مدرك، صص 228ـ226

پ13- همان مدرك، صص 193ـ192

پ14- بحارالانوار، علامه مجلسى، ج 25، ص 296

پ15- مقدمه نور على الهى بر شاهنامه حقيقت

 


ش27ـ آيا اهل حق مسلمانند؟

نور على الهى و پيروانش در كتاب ها و در ظاهر ادعاى اسلام مى كنند. بقيه اهل حق نيز تا آنجا كه نگارنده اطلاع دارد در ظاهر ادعاى اسلام مى كنند. نظام مشعشعى پيشواى خاندان آتش بگى كه در تهران زندگى مى كند در مقبره سيد محمد كلاردشتى، (1) كه يكى از رهبران اهل حق بوده و در زمان ناصر الدين شاه دست به شورش زده بود و توسط نيروهاى دولت دستگير شده و به تهران منتقل شد، (2) نوشته اى مبنى بر اينكه اهل حق نيز مسلمانى همچون ساير مسلمانانند بر ديوار آن آويخته است. نقل مى كنند يكى از روحانيون تعدادى از اهل حق قمرود را براى مسلمان كردن نزد يكى از مراجع بزرگ قم مى آورد، مرجع به آنها مى گويد: دين شما چيست؟ به من هم بگوييد شايد درست باشد و من هم به دين شما درآيم. آنها از پاسخ دادن امتناع مىورزند و مى گويند ما مسلمان هستيم مثل شما. از آنها پرسيده مى شود، پس تفاوت شما با ما چيست؟ پاسخ مى دهند چيز مهمى نيست. از آنها مى خواهند آن را توضيح دهند، مى گويند اسرار مگوست. (3)م

عده اى ديگر از اهل حق در كتابهايشان نوشته اند: دين ما دين مستقل است و از بدو خلقت وجود داشته (4) و هر كس با داشتن اين دين ادعاى اسلام كند كفر گفته است. (5) قادر طهماسبى نوشته است: «هر اهل حقى كه خود راتابع سرانجام معرفى نمايد به هيچ وجه نمى تواند ادعا كند كه پيرو اسلام محمدى است. (6) و ديگرى مى گويد حتى قوانين اجتماعى و حقوقى را نيز مى شود از اين دين استخراج كرد. چنان كه در اندرز يارى آمده است: «مردان برگزيده و دانشمند مى توانند قانون مراودات اجتماعى را از هر قبيل: قضاوت، ارث، داد و ستد و امنيت با الهام از خط مشى يارى كه مساوات و عدالت است وضع نمايند.» (7)م

حال شما خوانندگان عزيز خود قضاوت بفرماييد كه آيا اين فرقه مسلمانند يا نه؟

پ1 مقبره سيد محمد كلاردشتى حد فاصل جاده قديم و اتوبان تهران، كرج، جنب كارخانه سايپا قرار دارد

پ2- روزنامه خاطرات اعتماد السلطنه، محمد حسن خان (تهران، 1345) صص 886 و 890

پ3- مطالعه مردم شناسانه سلسله هاى فقر درويشى، سيد محمد سليمان پناه، پايان نامه كارشناسى ارشد دانشكده علوم اجتماعى دانشگاه تهران (1370) ص 175

پ4- گنجينه يارى، سيد كاظم نيك نژاد، صص 3ـ1

پ5- بيان الحق، قادر طهماسبى، صص 112ـ111

پ6- همان مدرك، ص 141

پ7- مجموعه آيين و اندرز و زيارت، مجيد القاضى، ص 67

 


ش28ـ نظر مراجع تقليد درباره اين فرقه چيست؟

به صورت هاى مختلف درباره اين فرقه از مراجع عظام استفتاء شده است. گاه بدون ذكر اعتقادات آنان و اكتفاى به اظهارات آنان كه مى گويند مسلمانيم، استفتاء شده است

مراجع بزرگوار نيز فتوى داده اند وقتى خود آنان مى گويند مسلمانيم، ما هم آنان را مسلمان مى دانيم. (1)م

اما گاهى اعتقادات آنان را ذكر كرده و استفتاء نموده اند كه در اين صورت حكم به ارتداد و كفر آنان داده شده است. به عنوان مثال آقاى محمد مردانى امام جماعت مسجد جامع هشتگرد در تاريخ 28/2/71 از مرحوم آية اللّه گلپايگانى(رحمه الله) درباره اين فرقه استفتاء كرده اند و آن بزرگوار مرقوم داشته اند

بسم اللّه الرحمن الرحيم عقايد مذكوره در سؤال موجب ارتداد و كفر است و زن دادن به آنها و زن گرفتن از آنها صحيح نيست. يعنى عقد ازدواج آنها با مسلمين باطل است. (2)م

شخصى با نام مستعار استاد خليفه مازندرانى بعضى از كفريات كه در كتاب هاى آنان موجود است را جمع آورى كرده و از سى نفر از آيات و مراجع كثر الله امثالهم استفتاء كرده است

كتاب هايى كه مشتمل بر چنين سخنانى است. خريد و فروش آنها جايز است يا نه؟ كه تقريباً همه آنان كتابهايى را كه حاوى چنين سخنانى باشد از مصداق بارز كتب ضلال شمرده و خريد و فروش آنها را حرام دانسته اند. (3)م

پ1 آيت اللّه مكارم شيرازى، استفتاء شماره 22398، مورخه 3/9/1377

پ2- سلوك در تاريكى، خليفه مازندرانى، ص 452

پ3- همان مدرك، ضميمه كتاب

 


ش29ـ وقتى به اعتقادات آنان اشكال مى شود چه عكس العملى دارند و چه پاسخى مى دهند؟

وقتى به اعتقادات آنان اشكال مى شود ناراحت مى شوند. منتها سيدهاى آنان و افراد نزديك به سيد بيشتر عصبانى مى شوند. يكى از سيدهاى اين فرقه در پاسخ مى گفت اوّلا حكومت ما را قبول دارد و مدركش فتوكپى ورقه اى بود كه روى آن چيزى قريب به اين مضمون نوشته شده بود: هيچ كس حق ندارد مزاحم فرقه هاى مذهبى و اقليتها از جمله اهل حق شود. اين ورقه در زمستان 57 يعنى همان روزهاى اول پيروزى انقلاب ظاهراً از ظرف دفتر استقبال از امام صادر شده بود

ثانياً روحانيت هم ما را قبول داردو دليلش ارائه فتوكپى مقاله اى دوازده صفحه اى بود كه مى گفت اين مقاله را آيت اللّه فلانى در تعريف و تمجيد از ما نوشته است

ثالثاً مردم هم ما را قبول دارند و شما بر خلاف ما صحبت كنيد يا نكنيد مردم به جمعخانه مى آيند

سه دليلى كه ايشان ذكر كرد گرچه همه آنها باطل است ولى به كمك همين فتوكپى ها كه بين همه سيدها پخش شده است به راحتى مردم را فريب داده مى گويند: ما گذشته از اين كه اهل حق و بر حقيم مورد تأييد حكومت و روحانيت نيز هستيم

اما دليل اول باطل است چرا كه در روزهاى اول انقلاب كه انقلابى مذهبى ـ مردمى بود، امكان داشت مردم انقلابى اين فرقه باطل را اذيت كنند يا شايد هم چنين كرده بودند اين پيام داده شد كه آنان مورد آزار قرار نگيرند و انسجام و وحدت انقلاب از بين نرود نه اينكه چنين ورقه اى براى تأييد آنان صادر شده باشد

دليل دومش باطل است چرا كه آنان از سادگى فلان شخص استفاده كرده و ايشان دست به نوشتن چنين مقاله اى زده بودند. و همانطور كه قبلا گفته شد نگارنده خود مشافهة از نويسنده مقاله در اين باره جويا شدم كه معلوم گرديد، ايشان بدون مطالعه مقاله مزبور را نوشته اند

و دليل سوم وى باطل است چرا كه وقتى از مردم مى پرسيم چرا به جمعخانه مى رويد؟ از پاسخ هاى آنان اين مطلب به دست مى آيد كه رفتن آنان به جمعخانه به خاطر قبول داشتن سيد و اعتقادشان نيست. بلكه از سادگى آنان سوء استفاده شده است. پاسخ هاى مردم عادى از اين قبيل مى باشد

ش1ـ ما اين نذر و نيازها را براى پنج تن انجام مى دهيم

ش2ـ پدران ما چنين مى كردند و ما راه آنان را مى رويم

ش3ـ پدر و مادر يا يكى از بستگان ما نذر كرده است كه به جمعخانه برويم

ش4ـ ما بحث نمى كنيم چون قدرت تشخيص صحت و فساد اين مسأله را نداريم. و اگر خلاف باشد گناهش به گردن سيدهاست

ش5ـ اگر اين امور خلاف است چرا حكومت اسلامى چيزى نمى گويد؟

ش6ـ هرگاه نذر و نياز جمعخانه را ترك كرده ايم ضرر و مصيبتى بر ما وارد شده است

ش7ـ ما خود نيز انتقاد داريم. مثلا وقتى بچه هاى ما بخواهند در جمع حاضر شوند آنان را راه نمى دهند و از گرفتن سهميه محروم مى گردند اما بچه هاى سيد و اطرافيانش را مى پذيرند. يا در سال هايى كه شب شاه مصادف مى شود با شهادت حضرت امير(عليه السلام)، آنان به احترام اين شب كه براى آنان شب جشن و شادى است ريش خود را تيغ زده و بدون توجه به شهادت آن حضرت جشن شاهى برپا مى كنند

ش8ـ اگر به جمعخانه نرويم و خدمت و نذر و نياز نكنيم مى گويند فلانى فقير شده است و ما براى اينكه بر چسب فقر به ما نچسبانند مجبوريم اين راه را ادامه دهيم

ش9ـ مردگان ما در خواب به ما گفته اند چيزى از مخارج جمعخانه كم نگذاريد

ش10ـ گرچه مى دانيم سيد ما روزه نمى گيرد و نماز نمى خواند اما ما هم نماز مى خوانيم هم روزه مى گيريم و هم در مراسم جمعخانه شركت مى كنيم

ش11ـ ديگر به جمعخانه عادت كرده ايم و ترك عادت موجب مرض است شما نسل جديد را بيدار كنيد

ش12ـ جمعخانه مريض ما را شفا داده است؟

ش13ـ ما خود از اين مراسم و هزينه هاى آن خسته شده ايم. منتهى تنهايى نمى شود ترك كرد بايد حكومت دستور تعطيلى جمعخانه را صادر نمايد

ش14ـ همه آبادى به جمعخانه مى روند، نمى شود ما نرويم

ش15ـ خدمت و نذر و نياز ما سفره اى است گسترده براى خود، بستگان و فقراو نفس اين عمل بدون توجه به حق يا باطل بودن اين تشكيلات كارى پسنديده است

ش16ـ اگر گمراه هم هستيم شما به ما كارى نداشته باشيد. مردم بت پرست و گاو پرست آزادند، ما چرا آزاد نباشيم

اينها پاسخ هايى است كه نگارنده از اهل حق هايى شنيده است كه بيشتر در مناطقى زندگى مى كنند كه با شيعيان بطور مختلط زندگى مى كنند و بعضى از آنان نماز مى خوانند و روزه هم مى گيرند. در اين باره دوست بزرگوار جناب آقاى على اصغر فيضى پور كه در سال نهم رشته تخصصى كلام در قم تحصيل مى نمايد و حدود ده سال با اله حق حشر و نشر داشته اند، نوشته اند: «وقتى به اعتقادات آنان اشكال مى شود گروهى ناراحت مى شوند و گروهى ناراحت نمى شوند. دلايل ناراحت شدن آنان بدين شرح است

ش1ـ آگااه نبودن اشكال كننده

ش2ـ رّك و پوست كنده بيان كردن اشكال

ش3ـ فكر مى كنند مورد تمسخر واقع شده اند

ش4ـ اشكال را نوعى بى احترامى به گذشتگان خود مى دانند

ش5ـ پايبندى به اعتقادات خود را نوعى وفادارى مى پندارند

ش6ـ ياا كسانى هستند كه اصلا حاضر نيستند در اين باره سخنى گفته شود

دلايل ناراحت نشدن عده اى ديگر نيز از اين قرار است

ش1ـ بر اثر مراوده با مسلمانان به نوعى خنثى شده اند

ش2ـ جوانان تحصيل كرده و اهل مطالعه كه دوستان شيعه و مسلمان دارند

ش3ـ به علت بى قيد و بندى در عقايدشان

ش4ـ عده اى دوست دارند حرفها را بشنوند و بهترين را انتخاب كنند

ش5ـ عده اى حرف ها را مى شنوند ولى بر اعتقادات خود هستند و ناراحت هم نمى شوند

بالا  ^


ش30ـ چرا حكومت اسلامى در مورد اهل حق سكوت كرده است؟

حكومت اسلامى نظامى منطقى است و آنجا كه پاى منطق و استدلال در ميان است نيازى به اعمال زور نيست لذا از ابتداى انقلاب شاهديم كه حكومت در رابطه با اديان و فرق و مسلك هاى فكرى مانند يهوديان، مسيحيان، صائبين، زرتشتيها و مسلك هاى صوفيه و اهل حق هيچ گاه نخواسته است با زور ونشان دادن چنگ و دندان با آنان رو به رو شود

اين روش منطقى و زندگى مسالمت آميز با همنوعان را جمهورى اسلامى از پيامبر عظيم الشأن خود كه رحمت براى جهانيان است آموخته، چرا كه آن حضرت طى شش ماه پس از ورود به مدينه پيمانى بين يهود، كفار و مسلمانان منعقد ساخت كه مى توان آن را قانون اساسى پيامبر ناميد. در اين پيمان نامه كه حدود پنجاه بند دارد آمده بود: همه مردم مدينه اعم از مسلمان، كافر و يهود در مقابل دشمنان خارجى با هم متحد هستند. و در عقيده خود آزادند. (1)م

جمهورى اسلامى نيز به جز بهائيت كه فرقه اى سياسى است از بدو پيروزى با اديان و مذاهب مختلف از جمله فرقه اهل حق زندگى مسالمت آميز داشته است. علاوه بر اينكه زندگى مسالمت آميز باعث وحدت و انسجام ملى مى شود هر عقيده اى اعم از صحيح يا فاسد وقتى كه تبديل به اعتقاد و باور شده است راه مبارزه با آن اعمال زور نيست. در مورد اهل حق نيز كه عقايدى فاسد و پوسيده دارند اميد است با تبليغات صحيح علماء و فضلاء به تدريج به راه راست هدايت شوند. يعنى در واقع مسؤوليت هدايت آنان بر عهده مبلغان دينى است نه حكومت

پ1 دولة الرسول; كامل سلامة الدقس، ص 411. سيرة المصطفى، هاشم معروف الحسنى، ص 278. سيره بن هشام، ص 147 فى ظلل السيرة المطهرة، ص 51. سبل الهدى، ج 3، ص 382. الصحيح من سيرة نبى الاعظم، ج 3، ص 70. فقر السيرة، ص 367 و غيره

+ نوشته شده توسط م.ی در 87/02/05 و ساعت |





Powered by WebGozar