اما اون خیلی متعصب و افراطی بود.
شب اومدم خونه خوابیدم ...
خواب دیدم که اون پیامبری رو که خدا میدونستن اومد پیشم
و جمله ای گفت که تن منو لرزوند. گفت:
وقتی کسی میگه فلانی خداست٬ تنم میلرزه٬
و از عظمت خدا به لرزه میفتم.
این کلام مستقیم اون پیامبر بود.
چند سال پیش رفته بودم کرمانشاه٬ یکی از ............ !!! مقبرش اونجا بود.
در شهر نوسود به نام سلطان اسحاق صحاک.
گفتم برم زیارتی بکنم!!
مردم محلی گفتن میخوای احرام ببندی.
گفتم بابا میخوام برم زیارت ....
گفتن سلطان اسحاق (نعوذ باالله) خداست. داری میری زیارت خدا ...
من تنم لرزید ... گفتم چی میگین شما ...
خلاصه رفتم زیارت ببینم جریان این سلطان اسحاق چیه ...
منو دعوت کرد به سه روز اعتکاف در اونجا ...
من که ناراحت بودم از این جریان در عالم رویا ... بمن گفت:
تو الان چند ساعته فهمیدی که این مردم به من میگن خدا .... اینقدر ناراحت شدی ...
ببین من چی میکشم و چقدر ناراحتم.
اما دست ما کوتاه و خرما بر نخیل است.
به این مردم بگو من ذره ایی هم مقابل خدا نیستم ...
بگو اینقدر تن منو نلرزونن ...

